پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ١٢٩ - نامه على به معاويه
در اين مورد كه حق مرا گرفتهاند (خطايى نكردهاند) و از اين عيب منزه و سالمند؟
يا انصار ستم كردهاند؟ [بلكه] فقط اين را دانستم و ديدم آنچه سلب شده همان حقّ من است، و آن را به خدا واگذاشتم كه از ايشان درگذرد. اما آنچه از كار عثمان و اينكه من پيوند خويشاوندى خود را با او گسستم ياد كردى و از تحريكات من بر ضد او سخن گفتى، به راستى عثمان آنچه را خبرش نيز به تو رسيده خود كرد، و مردم [از آن] ماجرايى ساختند كه ديده و شنيدهاى. من به كلى از آن ماجرا بركنار بودم، مگر آنكه بخواهى تهمت بندى، پس هر چه خواهى و تو را بايسته است تهمت بزن. اما آنچه درباره قاتلان عثمان نوشتى، من در اين باب نيك نگريسته و جوانب آن را سنجيدهام و صلاح نمىدانم كه ايشان را نه به تو و نه به ديگرى تسليم كنم. به جان خودم، سوگند مىخورم كه اگر تو از گمراهى و جداطلبى خود باز نايستى به زودى خواهى ديد كه آنان خود، تو را مىجويند، و اين بار گران را كه تو حتى در بيابان، نه «در دريا و كوه و دشت[١]»، به دنبال ايشان بگردى از شانهات بر مىدارند. هنگامى كه مردم ابو بكر را به سرپرستى خويش مىگرفتند، پدرت نزد من آمد و گفت: پس از محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم تو سزاوارترين كس به اين كار هستى و من در اين زمينه رهبرى مقاومت در برابر هر كس را كه به مخالفت با تو پردازد بر عهده گيرم. دستت را فراز آر تا با تو بيعت كنم. و من چنان نكردم. و تو خود دانى كه پدرت چنين گفت و چنين مىخواست، و اين من بودم كه امتناع كردم زيرا مردم به روزگار كفر نزديك بودند و من از ايجاد تفرقه بين مسلمانان بيم داشتم. پس پدرت بيش از تو به حق من آگاه بود و اگر تو نيز همان قدر كه پدرت حقم را مىشناخت، حق مرا بشناسى راه درست را يافتهاى و اگر چنين نكنى خداوند (مرا) از تو بىنيازى دهد. و السلام[٢].
[١] اشاره به عهد و سوگند معاويه كه گفته بود:« ما، در دريا و كوه و دشت به دنبال قاتلان عثمان مىگرديم تا آنان را قصاص كنيم».- م.
[٢] پايان بخش دوم، از نسخه اصلى عبد الوهاب.