پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٦٤٧ - پاسخ على
و بيعت با تو نباشم (حكومت) شام را درخواست كرده بودم، و تو از واگذارى آن به من سر باز زدى، اما خداوند آنچه را تو از من دريغ داشتى خود به من عطا كرد. امروز همان چيزى را كه ديروز از تو خواسته بودم ديگر بار درخواست مىكنم. مرا از زندگى جز همان مرادى كه تو از آن دارى نباشد، و از مرگ هراسى جز همان كه تو دارى ندارم. به خدا سوگند، سپاهيان كاسته شدهاند و مردان نامور از ميان رفتهاند، و ما فرزندان عبد مناف هستيم و ما را بر يك ديگر فضلى نباشد مگر اين فضيلت كه (بر اثر اقدام ما به صلح) ديگر عزيزى خوار و آزادهاى بنده نشود. و السلام.»
پاسخ على
چون نامه معاويه به على رسيد، آن را خواند و گفت:
شگفتا از معاويه و نامهاش. سپس عبيد اللّه بن ابى رافع دبير خود را بخواند و گفت: به معاويه بنويس: «اما بعد، نامهات به من رسيد.
نوشته بودى اگر تو و ما مىدانستيم اين جنگ چه بر سرمان خواهد آورد، درگير پيكار با يك ديگر نمىشديم و از اين مصائب كه بر ما و تو وارد آمده دور مىمانديم. راستى را اگر من به خاطر ذات الاهى هفتاد بار كشته شوم و باز زنده گردم از سختكوشى براى پروردگار و پيكار با دشمنان خدا دست بر ندارم. اما اينكه گفتى: ما را چندان خرد مانده كه بر گذشته پشيمان شويم، مرا در خرد كاستى نبوده است و بر كرده خود نيز پشيمان نيستم. اما اينكه ديگر بار شام را درخواست كردى، من چيزى را كه ديروز از تو منع داشتم امروز نيز به تو نخواهم داد. اما يكسان بودن ما در بيم و اميد، تو در عالم شكّ خود از من در عالم يقين خويش استوارتر نيستى و دلبستگى شاميان به دنيا مشتاقانهتر از علاقه عراقيان به آخرت نيست. اما اين كه گفتى: ما فرزندان عبد مناف هستيم و بر يك ديگر فضلى نداريم، به جان خودم، درست است كه ما پسران يك پدريم ولى اميّه چون هاشم، و حرب چون عبد المطّلب، و ابو سفيان چون ابو طالب نباشند، و مهاجر به اسير آزاد شده جنگى نماند و حقدار را به بىحق شباهتى نباشد. و افزون بر اين، فضل نبوّت