پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٣٨٠ - هماوردى ابن مقيدة الحمار با مقطع عامرى
و بانگ بر آورد: آيا هماوردى نيست؟ و مردم از نبرد تن به تن با او پرهيز داشتند.
پس مقطّع عامرى كه مردى كهنسال بود قد برافراشت، على به وى گفت: بنشين كه تو مردى كهنسالى و او دليرى است كه در قبيله خويش همتايى ندارد و من نمىخواهم كه تو را به نبرد او فرستم. پس بنشست. آنگاه ابن مقيّدة الحمار بار دوم بانگ بر آورد: آيا هماوردى با من نيست؟ ديگر بار مقطّع برخاست و على همچنان او را بنشاند. سپس بار سوم بانگ كرد: آيا هماورديم نيست؟ اين بار نيز مقطّع برخاست و گفت: اى امير مؤمنان، تو را به خدا مرا باز مدار، چه (از دو حال خارج نيست) يا او مرا بكشد، كه شتابان به بهشت روم و از زندگانى در اين جهان با كهنسالى و فرتوتى بياسايم يا من او را بكشم و تو را از شر او آسوده دارم. على به وى گفت: نامت چيست؟ گفت: من مقطّع نام دارم (گسيخته اندام)، پيشتر «هشيم» خوانده مىشدم ولى جراحتى برداشتم و از آن روز باز مرا مقطّع ناميدند. على بدو گفت: برو [ (اما) به تاخت به ميدان او روى آور] و افزود: بار الها وى را يارى ده! پس مقطّع به تاخت بر او حمله كرد و ابن مقيّدة الحمار (از هيبت و سرعت حمله او) بهراسيد و از آنجا كه زيرك و آزموده بود راهى بهتر از فرار نديد و شتابان بگريخت تا بر سراپرده معاويه بگذشت و مقطّع نيز به دنبال او، تازان از قرارگاه معاويه فراتر رفت. معاويه بر ابن مقيّده بانگ زد: اين عراقى تو را از ميدان در كرد و به اين سرعت تارانيد[١]؟ گفت: آرى، اينك كه چنين كرده است!. سپس مقطّع بازگشت تا به قرارگاه خود رسيد. (چندى بعد) چون «سال جماعت» در آمد [و] مردم همگان با معاويه بيعت كردند، معاويه در جستجوى مقطّع عامرى بود تا به كوى او رسيد، چون معاويه بر او در آمد و وى را كه پيرى بسيار فرتوت شده بود بديد گفت: آوخ كه اگر تو چنين فرتوت نبودى[٢] اينك از چنگ انتقامم جان
[١] متن از روى شنهج« لقد شمص» و در اصل[ شخص].
[٢] متن از روى شنهج« لو لا انّك فى هذا الحال» و در اصل[ لو علمت ...].