شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥٣ - رفتن پسران سلطان به حكم آنكه الانسان حريص على ما منع ما بندگى خويش نموديم وليكن # خوى بد تو بنده ندانست خريدن به سوى آن قلعه ممنوع عنه، آن همه وصيت ها و اندرزهاى پدر را زير پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و مى گفتند ايشان را نفوس لوامة الم يأتكم نذي
توجيه كرده اند كه برخى توجيه ها بسيار متكلفانه است.
جان جان: بيشتر شارحان جان جان را فاعل و آدمى را مفعول گرفته اند ليكن فاعل بى صورت است كه در بيت پيش آمد. آنكه بى صورت است بى آنكه دست داشته باشد دست ها پديد مى آورد و جان جان را (روح انسانى) كه بى صورت است مصور مى كند و در كالبد جاى مى دهد.
آنچنانك اندر دل ...: مثال ديگرى است براى پديد گرديدن صورت از بى صورت. در دل آدمى خيال هاى گونه گون پديد مى آيد. خيال ناخوش كه از هجران پديد مى گردد و خيال خوش كه مولد آن وصال است. ميان هجران و خيال ناخوش و ميان وصال و خيال نيكو نه سنخيتى است و نه اين اثرها را با مؤثر آن نسبتى. يا بانگ و نوحه اى كه از ديدن زيان سر مى دهند يا دستى كه از ضرر ديدن به دندان مى خايند اين اثرها هيچ گونه شباهتى با مؤثر آن ندارد.
|
اين مثل نالايق است اى مستدل |
حيله تفهيم را جهد المقل |
|
|
صنع بى صورت بكارد صورتى |
تن برويد با حواس و آلتى |
|
|
تا چه صورت باشد آن بر وفق خود |
اندر آرد جسم را در نيك و بد |
|
|
صورت نعمت بود شاكر شود |
صورت مهلت بود صابر شود |
|
|
صورت رحمى بود بالان شود |
صورت زخمى بود نالان شود |
|
|
صورت شهرى بود گيرد سفر |
صورت تيرى بود گيرد سپر |
|
|
صورت خوبان بود عشرت كند |
صورت غيبى بود خلوت كند |
|
|
صورت محتاجى آرد سوى كسب |
صورت بازو ورى آرد به غصب |
|
|
اين ز حد و اندازه ها باشد برون |
داعى فعل از خيال گونه گون |
|
|
بى نهايت كيش ها و پيشه ها |
جمله ظل صورت انديشه ها |
|
|
بر لب بام ايستاده قوم خوش |
هريكى را بر زمين بين سايه اش |
|
|
صورت فكر است بر بام مشيد |
وآن عمل چون سايه بر اركان پديد |
|
|
فعل بر اركان و فكرت مكتتم |
ليك در تأثير و وصلت دو بهم |
|
|
آن صور در بزم كز جام خوشى است |
فايده او بيخودى و بيهشى است |
|
|
صورت مرد و زن و لعب و جماع |
فايده اش بى هوشى وقت وقاع |
|