شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٣ - مؤاخذه يوسف صديق صلوات الله عليه به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن اذكرنى عند ربك، مع تقريره
|
بانگ در دان گفت را از قصر راز |
تا كه بانگ واشد است اين، يا فراز |
|
|
بانگ در محسوس و در از حس برون |
تبصرون اين بانگ و در لا تبصرون |
|
|
چنگ حكمت چونكه خوش آواز شد |
تا چه در از روض جنت باز شد |
|
|
بانگ گفت بد چو دروا مى شود |
از سقر تا خود چه در وا مى شود |
|
|
بانگ در بشنو چو دورى از درش |
اى خنك او را كه وا شد منظرش |
|
|
چون تو مى بينى كه نيكى مى كنى |
بر حيات و راحتى بر مى زنى |
|
|
چونكه تقصير و فسادى مى رود |
آن حيات و ذوق پنهان مى شود |
|
|
ديد خود مگذار از ديد خسان |
كه به مردارت كشند اين كركسان |
|
|
چشم چون نرگس فروبندى كه چى |
هين عصاام كش كه كورم اى اچى |
|
|
وآن عصا كش كه گزيدى در سفر |
خود ببينى باشد از تو كورتر |
|
|
دست كورانه به حبل الله زن |
جز بر امر و نهى يزدانى متن |
|
شاه ديد ...: شاه ظاهر زيباى اسب را ديد، اما عمادالملك پايان كار را نگريست كه اگر شاه اسب را از آن مرد بگيرد و او از غصه بميرد، چه وبالى دامنگير شاه مى شود.
لغز: اين كلمه در دفتر پنجم نيز آمده بود:
|
شير نر گنبد همى كرد از لغز |
در هوا چون موج دريا بيست گز |
|
گويا مولانا به مناسبت معنى كلمه در اصطلاح علم بلاغت، آن را در معنى تنگنا و راه باريك يا كوره راه به كار برده است چنانكه لغز، در لغت سوراخ موش صحرايى است كه اريب وار در زمين مى گشايد، اگر از مدخل آن نگاه كنيد كوتاه به نظر مى آيد. (شاه آغاز را مى ديد و عمادالملك پايان را.) آن چه سرمه است ...: سرمه كنايت از فراست مؤمن است.
|
مؤمنم ينظر بنور الله شده |
هان و هان بگريز ز اين آتشكده |
|
(هنگامى كه ديده حقيقت بين در آدمى پيدا شود حجاب ظاهر مانع آن نخواهد شد.) چشم مهتر: از مهتر رسول ٦ مقصود است و اشارت است به فرموده او:
الدنيا جيفة و