شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را كه غلام را زجر مكن من او را بى زجر از اين طمع باز آرم، كه نه سيخ سوزد نه كباب خام ماند
صبر فرمودن خواجه مادر دختر را كه غلام را زجر مكن من او را بى زجر از اين طمع باز آرم، كه نه سيخ سوزد نه كباب خام ماند
|
گفت خواجه صبر كن با او بگو |
كه از او ببريم و بدهيمش به تو |
|
|
تا مگر اين از دلش بيرون كنم |
تو تماشا كن كه دفعش چون كنم |
|
|
تو دلش خوش كن بگو مى دان درست |
كه حقيقت دختر ما جفت توست |
|
|
ما ندانستيم اى خوش مشترى |
چونكه دانستيم تو اولى ترى |
|
|
آتش ما هم در اين كانون ما |
ليلى آن ما و تو مجنون ما |
|
|
تا خيال و فكر خوش بر وى زند |
فكر شيرين مرد را فربه كند |
|
|
جانور فربه شود ليك از علف |
آدمى فربه ز عز است و شرف |
|
|
آدمى فربه شود از راه گوش |
جانور فربه شوداز حلق و نوش |
|
|
گفت آن خاتون از اين ننگ مهين |
خود دهانم كى بجنبد اند اين |
|
|
اين چنين ژاژاى چه خايم بهر او |
گو بمير آن خائن ابليس خو |
|
|
گفت خواجه نى مترس و دم دهش |
تا رود علت از او زين لطف خوش |
|
|
دفع او را دلبرا بر من نويس |
هل كه صحت يابد آن باريك ريس |
|
|
چون بگفت آن خسته را خاتون چنين |
مى نگنجيد از تبختر بر زمين |
|
|
زفت گشت و فربه و سرخ و شكفت |
چون گل سرخ و هزاران شكر گفت |
|
|
گهگهى مى گفت اى خاتون من |
كه مبادا باشد اين دستان و فن |
|
نه سيخ سوزد ...: مثلى است.
|
گفته نا گفته كند از فتح باب |
تا از آن نه سيخ سوزد نه كباب |
|