شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٦ - تدبير كردن موش به چغز كه من نمى توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب، ميان ما وصلتى بايد كه چون من بر لب جو آيم تو را توانم خبر كردن و تو چون بر سر سوراخ موش خانه آيى مرا توانى خبر كردن الى آخره
يكديگر زنده اند و اگر لختى يكى برون افتد خواهى مرد.)
|
گرچه در خشكى هزاران رنگهاست |
ماهيان را با يوست جنگ هاست |
|
|
كيست ماهى، چيست دريا در مثل |
تا بدان ماند ملك عز و جل |
|
آب اين دريا: كنايت از ياد خدا. (عاشقان خدا هميشه به ياد اويند و زمان برا آنان معنى ندارد.) مستسقى: آب خواه. آنكه بيمارى استسقا دارد. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٩٤٩/ ٣) عاشق بودن روز و شب:
|
شب چنين با روز اندر اعتناق |
مختلف در صورت اما اتفاق |
|
|
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمن اند |
ليك هر دو يك حقيقت مى تنند |
|
|
هر يكى خواهان دگر را همچو خويش |
از پى تكميل فعل و كار خويش |
|
عذرا و وامق: دو دلداده كه درباره آن دو، داستان ها سروده و نوشته شده است و در نظم و نثر فارسى در آمده. معروف ترين داستان اين دو، وامق و عذراى عنصرى است.
فارق جدا كننده، و «فاروق» مبالغه است (بسيار جدا كننده).
درا: زنگ. (هرچند عاشق و معشوق به ظاهر دو تن اند اما به حقيقت يك روح اند در دو تن.) قهر نفس: آن را اشارت به حديث
طوبى لمن ذل نفسه
گرفته اند.
|
اى خنك آن راكه ذلت نفسه |
واى آنكس را كه يردى رفسه |
|
اما قهر در اين بيت به معنى كشتن است كه: «فاقتلوا انفسكم.» و بيت ٢٦٨٥ مؤيد اين معنى است.
شاه هش: بخشنده عقل. حضرت حق جل و على.
نفس كش: كش فعل امر است و چنانكه نوشته شده اشارت است به «فاقتلوا انفسكم.» هرچند آن آيه درباره بنى اسرائيل است.
گفت و گوى موش و چغز مجالى براى مولانا فراهم مى آورد تا سخن را از آن دو