شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٤ - تدبير كردن موش به چغز كه من نمى توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب، ميان ما وصلتى بايد كه چون من بر لب جو آيم تو را توانم خبر كردن و تو چون بر سر سوراخ موش خانه آيى مرا توانى خبر كردن الى آخره
تدبير كردن موش به چغز كه من نمى توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب، ميان ما وصلتى بايد كه چون من بر لب جو آيم تو را توانم خبر كردن و تو چون بر سر سوراخ موش خانه آيى مرا توانى خبر كردن الى آخره
|
اين سخن پايان ندارد گفت موش |
چغز را روزى كه اى مصباح هوش |
|
|
وقت ها خواهم كه گويم با تو از |
تو درون آب دارى ترك ناز |
|
|
بر لب جو من تو را نعره زنان |
نشنوى در آب ناله عاشقان |
|
|
من بدين وقت معين اى دلير |
مى نگردم از محاكات تو سير |
|
وصلت: پيوستگى، پيوند، رابطه.
مصباح هوش: كنايت از روشن ضمير. كه هوشى روشن چون چراغ دارى! ترك ناز: گردش، جست و خيز.
وقت معين: هنگامى كه تو از آب بيرونى.
محاكات: گفت و گو، با يكديگر سخن گفتن.
|
پنج وقت آمد نماز و رهنمون |
عاشقان را فى صلاة دائمون |
|
|
نه به پنج آرام گيرد آن خمار |
كه در آن سرهاست نى پانصد هزار |
|
|
نيست زر غبا وظيفه عاشقان |
سخت مستسقى است جان صادقان |
|
|
نيست زر غبا وظيفه ماهيان |
زآنكه بى دريا ندارند انس جان |
|
|
آب اين دريا كه هايل بقعه اى است |
با خمار مايان خد جرعه اى است |
|
|
يك دم هجرا بر عاشق چو سال |
وصل سالى متصل پيشش خيال |
|
|
عشق مستسقى است مستسقى طلب |
در پى هم اين و آن چون روز و شب |
|
|
روز بر شب عاشق است و مضطر است |
چون ببينى شب بر او عاشق تر است |
|