شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩١ - حكايت تعلق موش با چغز و بستن پاى هر دو به رشته اى دراز و بركشيدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و ناليدن و پشيمانى او از تعلق با غير جنس و با جنس خود ناساختن
نجم اندر ريگ: گرفته از قرآن كريم است: و هو الذي جعل لكم النجوم لتهتدوا بها في ظلمات البر و البحر. (انعام، ٩٧) چشم در نجم نهادن: كنايت از ولى كامل را راهنما ساختن.
گرد انگيختن: كنايت از جدال كردن و تسليم ناشدن.
عثار: لغزش.
به مناسبت دوستى موش با چغز سخن را به دوست و فائدت آن مى كشاند، دوستى كه از موهبت ربانى برخوردار است. ديدار چنين دوست در روزگار شبهت موجب گشوده شدن اسرار است و نشان يافتن راه و در امان ماندن از خطرها، بدان شرط كه در محضر چنان دوست خاموش باشى تا او با موهبتى كه از خدا نصيبش شده است، شبهت را از خاطر تو بزدايد و بدين مناسبت نمونه هايى را از اولياى حق نشان مى دهد كه به هدايت مردم پرداختند.
|
چون شد آدم مظهر وحى و وداد |
ناطقه او علم الاسما گشاد |
|
|
نام هر چيزى چنانكه هست آن |
از صحيفه دل روى گشتش زبان |
|
|
فاش مى گفتى زبان از رؤيتش |
جمله را خاصيت و ماهيتش |
|
|
آنچنان نامى كه اشيا را سزد |
نه چنانكه حيز را خواند اسد |
|
|
نوح نهصد سال در راه سوى |
بود هر روزيش تذكير نوى |
|
|
لعل او گويا ز ياقوت القلوب |
نه رساله خوانده نه قوت القلوب |
|
|
وزعظ را ناموخته هيچ از شروح |
بلكه ينبوع كشوف و شرح روح |
|
|
زآن ميى كآن مى چو نوشيده شود |
آب نطق از گنگ جوشيده شود |
|
|
طفل نوزاده شود حبر فصيح |
حكمت بالغ بخواند چون مسيح |
|
|
از كهى كه يافت زآن مى خوش لبى |
صد غزل آموخت داود نبى |
|
|
جمله مرغان ترك كرده چيك چيك |
هم زبان و يار داود مليك |
|
|
چه عجب كه مرغ گردد مست او |
چون شنود آهن نداى دست او |
|
|
صرصرى بر عاد قتالى شده |
مر سليمان را چو حمالى شده |
|
|
صرصرى مى برد بر سر تخت شاه |
هر صباح و هر مسا يكماهه راه |
|
|
هم شده حمال و هم جاسوس او |
گفت غايب را كنان محسوس او |
|