شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٣ - تمثيل مرد حريص نابيننده رزاقى حق را و خزاين و رحمت او را، به مورى كه در خرمنگاه بزرگ با دانه گندم مى كوشد و مى جوشد و مى لرزد و به تعجيل مى كشد و سعت آن خرمن را نمى بيند
|
زان نمايد اين حقايق ناتمام |
كه بر اين خامان بود فهمش حرام |
|
|
نعمت جنات خوش بر دوزخى |
شد محرم گرچه حق آمد سخى |
|
|
در دهانش تلخ آيد شهد خلد |
چون نبود از وافيان در عهد خلد |
|
|
مر شما را نيز در سوداگرى |
دست كى جنبد چو نبود مشترى |
|
|
كى نظاره اهل بخريدن بود |
آن نظاره گول گرديدن بود |
|
|
پرس پرسان كين به چند و آن به چند |
از پى تعبير وقت و ريشخند |
|
|
از ملولى كاله مى خواهد ز تو |
نيست آنكس مشترى و كاله جو |
|
|
كاله را صد بار ديد و باز داد |
جامه كى پيمود او پيمود باد |
|
|
كو قدوم و كر و فر مشترى |
كو مزاح گنگلى سرسرى |
|
|
چونكه در ملكش نباشد حبه اى |
جز پى گنگل چه جويد جبه اى |
|
|
در تجارت نيستش سرمايه اى |
پس چه شخص زشت او چه سايه اى |
|
|
مايه در ازار اين دنيا زر است |
مايه آنجا عشق و دو چشم تر است |
|
|
هركه او بى مايه اى بازار رفت |
عمر رفت و بازگشت او خام تفت |
|
|
هى كجا بودى برادر؟ هيچ جا |
هى چه پختى بهر خوردن؟ هيچ با |
|
|
مشترى شو تا بجنبد دست من |
لعل زايد معدن آبست من |
|
|
مشترى گرچه كه سست و بارد است |
دعوت دين كن كه دعوت وارد است |
|
|
باز پران كن حمام روح گير |
در ره دعوت طريق نوح گير |
|
|
خدمتى مى كن براى كردگار |
با قبول و رد خلقانت چه كار |
|
اين حقايق ...: آنچه در بيت هاى اخير وصف كرد (علم را از ترك علم و هست را از ترك هست جستن و به تعبير ديگر آنچه را معدوم مى نمايد هست دانستن).
نعمت جنت بر دوزخى حرام شدن: اشارت است بدانچه در قرآن كريم است: و نادى أصحاب النار أصحاب الجنة أن أفيضوا علينا من الماء أو مما رزقكم الله قالوا إن الله حرمهما على الكافرين: دوزخيان بهشتيان راى بانگ بر زدند كه بر ما از آب بريزيد يا از آنچه خداتان روزى داده است، گويند همانا خدا آن دو راى بر كافران حرام كرده است. (اعراف، ٥٠) (چنانكه نعمت بهشت بر دوزخيان حرام است، درك اين معنى ها