دفاع از تشیع، ترجمه الفصول المختارة للمفید - خوانساري، آقا جمال - الصفحة ٤٤٥ - فصل ٨٠ رحلت پيامبر و توطئه دشمنان - نقشه عمر در انكار كردن رحلت پيامبر
آينه نمىبايست كه سخن را بر وجهى ذكر كند كه موجب ضلالت و گمراهى مردمان شود و مؤكّد به قسم سازد، به حيثى كه دلالت كند سامعين را بر اينكه واجب است برايشان اعتقاد صدق سخن او به حسب ظاهر و باطن.
و همچنين بنا بر اين، واجب است مصلحت كه تو از براى عمر تجويز مىكنى بىمعنى خواهد بود و اينكه در وقت شنيدن آيه قرآن از ابو بكر، عمر گفت كه البته گويا به خدا سوگند كه من هرگز اين آيه را نشنيدهام و ندانستهام كه در قرآن هست!؟
هر آينه براو لازم بود كه در وقت اتفاق همه امت بر وفات رسول اللَّه ٦ گويد كه أيّها الناس بدانيد كه من جاهل نبودم به وفات رسول اللَّه ٦، بلكه غرض من از اظهار آنچه ظاهر ساختم ترسانيدن مردم بود كه مبادا به طمعهاى ناشايست افتند و فساد كنند.
به درستى كه در قسم خوردن عمر به خداى تعالى كه من نشنيدهام آيه قرآن را وقتى كه مطلع شد به وسيله آيه بر غلط خودش و چنان بود كه گويا قبل از آن نشنيده بود آن آيه را هرگز. دليلى واضح هست بر بطلان قول آنكه عذر مذكور را از جانب عمر خواسته است.
و هر گاه باطل شد اينكه عمر اراده كرده باشد به قول مذكور به صلاح آوردن امت را و باطل شد اينكه قول مذكور صادر شده باشد از او به واسطه شبههاى كه عارض شده او را، هر آينه باقى نمىماند مگر اين معنى كه اراده فساد در دين داشته و از روى عناد مرتكب آن اقوال شده.
با آنكه آن عذرى كه از براى او خواستهاند جدا نيست از اظهار باطل و تصريح نمودن به اخبار دروغ و شايع ساختن آنچه داعى مردم شود به جهل و گمراهى.
و اين معنى ظاهر و هويداست از براى صاحبان عقل.
و ديگر از آن زمان كه عمر اظهار آن قول نمود تا وقتى كه ابو بكر او را متقاعد ساخت و خبر وفات پيغمبر ٦ معلوم امت شد آن مقدار زمان نبود كه كسى توهّم كند كه اگر عمر ساكت مىبود از آن قول و اعتماد مىكرد بر خبر راستى كه ميان