دفاع از تشیع، ترجمه الفصول المختارة للمفید - خوانساري، آقا جمال - الصفحة ٦١٨ - فصل ١١٦«اتحاد» در دين مسيحيت و«كسبى» و«احوالى» خلاف عقل است
فصل ١١٦ [ «اتحاد» در دين مسيحيت و «كسبى» و «احوالى» خلاف عقل است]
از جمله حكايتهائى كه گفته است شريف ابو القاسم على بن الحسين موسوى- ادام اللَّه عزّه- كه شنيدم از شيخ ابو عبد اللَّه- ادام اللَّه عزّه- كه مىگفت كه سه چيز است كه تعقل آنها نمىتوان نمود. و به درستى كه جهد كردهاند متكلّمين در تحصيل معنى آنها از جمعى كه اعتقاد دارند به آنها به هر حيله كه ممكن باشد پس دست نيافتهاند از آن جمع مگر بر عباراتى چند كه تناقض دارند.
مقصود از آن عبارات يا آنچه فهميده شود از آن عبارات، يكى «اتحاد»[١] است كه نصارى مىگويند؛ دوم «كسبى»[٢] است كه طايفه «نجاريّه»[٣] مىگويند؛ سوم «احوالى»[٤] است كه طايفه «بهشيمة»[٥] مىگويند.
[١]. منظور اتّحاد اقانيم سهگانه يعنى پدر، پسر و روح القدس است.
[٢]. منظور اين است كه« خدا خالق افعال اكتسابى بندگان است» ر. ك:« فلسفه علم كلام هرى اوسترين ولفسن» ص ٧١٦- ٧٧٦
[٣]. پيروان حسين بن نجّار بودند. شهرستانى ايشان را از« جبريّه» شمرده و گويد: ابو عبد اللَّه حسين بن عبد اللَّه نجّار كه بيشتر معتزله رى و حوالى آن بر كيش وى بودند، نخست از ياران« بشر مريسى» بود و با ابراهيم بن نظّام مناظره كرد و فيروزى نيافت و در اين اندوه بمرد( در حوالى سال ٢٣٠ هجرى قمرى). وى مرده بافنده پارچه و از متكلّمان مجبّره است. ر. ك:« فرهنگ فرق اسلامى» ص ٤٣٧،« ملل و نحل شهرستانى» ١/ ٨١
[٤].« در برابر معتزلهاى كه صفات ذاتى حق تعالى را انكار و استدلال مىكردند كه التزام به اين عقيده يعنى« صفات خدا غير ذات اوست» منجر به اعتقاد به تعدّد قديم مىشود، ابو هاشم اين صفات را« احوال» ناميد و در توصيف آنها گفت كه نه معدومند و نه موجود، نه معلومند و نه مجهول، جز به همراه ذات شناخته نمىشوند و جز در معيّت آن به ادراك در نمىآيند، و جز با تحقّق آن، تحقّق پيدا نمىكنند،« احوال» مانند« ذات» وجود خارجى ندارند و معدوم نيستند، چون خداوند سبحان آنها را براى خود اثبات فرموده است. بنا بر اين، معناى اينكه« احوال» نه موجودند و نه معدوم، اين است كه آنها ثابتند!؟»« شيعه در برابر معتزله و اشاعره» ص ١٧٦، همچنين ر. ك:« فلسفه علم كلام ولفسن» ص ١٨٢- ٢٢٠.
[٥]. پيروان ابو هاشم عبد السّلام جبّائى معتزلى( وفات: ٣٢١ هجرى قمرى) هستند.« فرهنگ فرق اسلامى» ص ١١٠