دفاع از تشیع، ترجمه الفصول المختارة للمفید - خوانساري، آقا جمال - الصفحة ٨٧ - فصل ١٧ اشعار فرزدق در مدح امام سجاد ع
فصل ١٧ [اشعار فرزدق در مدح امام سجاد ع]
گفت شيخ- ادام اللَّه عزّه- به درستى كه من خوب مىدانم قول فرزدق[١] شاعر را در كلامى كه در آن مدح امام زين العابدين ٧ كرده است و به درستى كه كلام او مناسب به آنچه گذشت در فصلها و مشابه است به آنها.
(و آن چنان است كه هشام بن عبد الملك[٢] كه از پادشاهان بنى اميه است به حج مىرفت و چون رفت طواف كند چنان كثرت شد كه قادر بر طواف نشد. ناگاه ديد جوانى طواف مىكند و مردم دور مىروند و راه به وى مىدهند، تعجب كرد و گفت كيست اين جوان، فرزدق رحمه اللَّه بديهة اين اشعار را گفت)
[١]. ابو فراس همام بن غالب بن صعصعه، ملقّب به« فرزدق» در حدود سال ٢٠ هجرى قمرى در بصره متولد شد. در عهد معاويه با« زياد بن ابيه» كه از جانب معاويه عامل بصره بود درگير شد و« زياد» قصد قتلش كرد و او از بصره به مدينه و جاهاى ديگر مسافرت كرد و وقتى« زياد» بمرد، فرزدق او را و هر كه را براى« زياد» مرثيه گفته بود، هجا گفت. در ايام حج با امام حسين ٧ ملاقاتى داشت. و بار ديگر با فرزند او امام زين العابدين ٧ ملاقات مىكند و اين همان قصيده معروف است كه در تجليل از او گفته است. در زندگى فرزدق و مدح و هجو خلفاى بنى اميّه مطالبى ديده مىشود و فراز و نشيبهائى نيز داشته است ولى سرانجام در قصيدهاى با خداى خود عهد كرد كه ديگر راه خلاف و گناه را در پيش نگيرد. فرزدق در حدود سال ١١٤ هجرى قمرى در بصره چشم از جهان فرو بست.« الارشاد شيخ مفيد» ٢/ ١٥٠،« تاريخ ادبيات زبان عربى» ص ٢١٧ شيخ عباس قمى رحمه اللَّه مىنويسد:« محقق بهبهانى از جد خود تقى مجلسى، نقل كرده كه عبد الرحمن جامى سنّى در سلسلة الذّهب، اين قصيده را به نظم فارسى در آورده و گفته كه زنى از اهل كوفه فرزدق را بعد از مرگ در خواب ديد از او پرسيد كه خدا با تو چه كرد؟ گفت: خداوند تعالى مرا آمرزيد به سبب آن قصيدهاى كه در مدح على بن حسين عليهما السّلام گفتم. جامى گفته سزاوار است كه خداوند تمام عالم را بيامرزد به بركت اين قصيده شريفه».« هدية الاحباب» ص ٢٣٢
[٢]. ابو الوليد هشام بن عبد الملك بن مروان، حدود سال ٧٠ هجرى قمرى به دنيا آمد و در سال ١٠٥ هجرى قمرى همان روزى كه برادرش يزيد بن عبد الملك مرد، خلافت را در دست گرفت و پس از بيست حكومت در سال ١٢٥ هجرى قمرى وفات كرد.« تاريخ الخلفاء سيوطى» ص ٢٤٧