پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٥٣٩ - پيام عبد الرحمن بن كلده به على
[پيام عبد الرحمن بن كلده به على]
نصر، از محمد بن اسحاق، از عبد اللّه بن ابى يحيى، از عبد الرحمن بن حاطب[١] كه گفت:
در ميان كشتگان صفّين به جستجوى برادر مقتولم سويد پرداختم. ناگهان مردى كه در ميان كشتگان افتاده بود دامنم را گرفت. چون نيك نگريستم ديدم وى عبد الرحمن بن كلده است. گفتم: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، آيا آب مىخواهى؟
گفت: مرا نيازى به آب نباشد كه سلاح در پيكرم جا گرفته و احشايم را دريده است و نمىتوانم آب بنوشم، اما آيا تو پيامى را كه خواهم داد به امير مؤمنان باز خواهى گفت؟ گفتم: آرى. گفت: چون او را ديدى از من سلامش برسان و بگو:
«اى امير مؤمنان، مجروحانت را به لشكرگاهت حمل كن تا آنان را پشت كشتگان قرار دهى، زيرا پيروزى با كسى است كه چنين كند[٢].» سپس چيزى نگذشت كه جان سپرد. من برخاستم و نزد على آمدم و گفتم عبد الرحمن بن كلده به تو سلام مىرساند. گفت: و سلام بر او، اينك وى كجاست؟ گفتم: اى امير مؤمنان به خدا سوگند كه سلاح در پيكرش نشست و سينهاش را شكافت و پس از لختى بمرد.
(امير مؤمنان) گفت: انّا للّه و انّا اليه راجعون. آنگاه گفتم: وى پيامى به وسيله من برايت فرستاده است. گفت: آن پيام چيست؟ گفتم، گفت: «اى امير مؤمنان، مجروحانت را به لشكرگاهت حمل كن تا آنان را پشت كشتگان قرار دهى كه پيروزى با كسى است كه چنين كند.» گفت: سوگند بدان كس كه جانم در قبضه اختيار اوست راست گفته است. آنگاه منادى لشكر ندا بر آورد: مجروحانتان را به لشكرگاهتان حمل كنيد، و كسان چنان كردند. چون روز شد شاميان از جنگ
[١] عبد الرحمن بن حاطب بن ابى بلتعه لخمى، از كسانى است كه به روزگار پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله زاده شد و ثقهاى كم حديث بود و به سال ٦٨ درگذشت، و گويند به روز« حرّه» كه در سال ٦٣ رخ داد در عهد يزيد بن معاويه كشته شد- الاصابة، ٦١٩٦ و معجم البلدان( حرّة واقم).
[٢] مراد اينكه ميدان از مجروحان تخليه شود و كشتگان دفن شوند كه مانعى براى پيشروى بعدى فراهم نيايد.- به سفارش مشابه از هاشم بن عتبه در همين زمينه ص ٤٨٤ و نيز سفارش عبد اللّه بن كعب ص ٦٢٦.- م.