پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٦١٨ - هماوردى عوف بن مجزئه با عكبر
برداشت: اى مردم عراق، آيا مردى هست كه شمشيرش را به كف گيرد و با من بجنگد؟ من شما را با لاف و گزاف خويش نمىفريبم، من شهسوار «زوف[١]» هستم. مردم عكبر را آواز دادند. وى از ياران خويش جدا شد و به سوى او رفت و كسان همه بر جاى ميخكوب شدند. (رزماور) مرادى ايستاده بود و مىگفت:
|
بالشّام أمن ليس فيه خوف |
بالشّام عدل ليس فيه حيف ... |
|
به شام امن و آسايش است و هراس نباشد، به شام داد است و بيداد و ستم نباشد، به شام گشاده دستى است نه (امساك) و امروز و فردا كردن. من مراديم و تبارم «زوف[٢]» است، من پسر مجزئه هستم و نامم عوف است. آيا هيچ عراقى ياراى آن دارد كه شمشير بر گيرد، و به هماوردى من آيد تا ببيند آنچه بيند.
عكبر به هماوردى او رفت و مىگفت:
|
الشّام محل و العراق تمطر |
بها الامام و الامام معذر[٣] ... |
|
شام سرزمينى خشك است و عراق از باران در نعمت غوطهورست، در آن امام جاى گزيده، و امام دادگر است.
ولى به شام اينك مردى زشتخوى (شورشگر) است[٤]. من عراقيم و نامم عكبر است.
پسر جديرم كه پدرش منذر است. پيش آى كه جنگ من آگاهانه (و از حقيقت بهرهور است[٥]).
[١] ( ١، ٢) زوف، به فتح زاء، نام پدر و سر دودمان قبيلهاى يعنى زوف بن زاهر- يا ازهر- بن عامر بن عويثان است القاموس( زوف). در اصل به تحريف[ دوف].
[٢] ( ١، ٢) زوف، به فتح زاء، نام پدر و سر دودمان قبيلهاى يعنى زوف بن زاهر- يا ازهر- بن عامر بن عويثان است القاموس( زوف). در اصل به تحريف[ دوف].
[٣] در شنهج[ بها امام طاهر مطهّر].
[٤] متن« فيها للامام معور» و در شنهج[ فيها اعور و معمور- بدانجا آن كج چشم طغيانگر است].
[٥] متن« فانّى للكمّى مصحر» و در شنهج[ فانّى فى البراز قسور- كه من در هماوردى دليرم].