پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ٤٤٨ - على و هاشم بن عتبه
را ديد، گفت: اينان كيستند؟ [گفتند: ياران ذى الكلاعند. به سويى ديگر نگريست و سپاهى را ديد، گفت: اينان كيستند؟] گفتند: سپاه اهل مدينه و قريشند. گفت: اينان قوم خود منند، مرا نيازى به پيكار با ايشان نيست. سپس گفت: پيرامون آن خرگاه سپيد كيانند؟ گفتند: آنان معاويه و سپاه محافظ اويند. گفت: آن فوج مشخّصى كه در ميان آنها مىبينم كيستند؟ گفتند: آن دسته عمرو بن عاص و پسران و [غلامانش] هستند. پس پرچم را برگرفت و به اهتزاز در آورد، يكى از يارانش گفت: لختى دست نگهدار و شتاب مكن. هاشم گفت:
|
قد اكثروا لومى[١] و ما أقلّا |
انّى شريت النّفس، لن أعتلّا ... |
|
به من بسى طعنه زدند (و يك چشم ترسيده چشمم خواندند) و كم نگفتند. ولى من آنم كه جان (به خدا) فروختهام و سستى نمىورزم.
يك چشمى، كه براى خود اعتبارى مىجويد ناگزير است يا دشمن را شكست دهد و يا خود از پاى در آيد[٢].
او چندان زيسته كه دلش از زندگى به تنگ آمده، اينك با نيزه بر آنان بتازم و سخت برانمشان[٣].
نصر گفت: عمرو بن شمر (مصراع اخير را) چنين نقل كرده:
آنان را به نيزه از ميدان سخت برانم[٤] همراه با پسر عمّ احمد بزرگوار، آن كه پيامبر او را سرآغاز هدايت قرار داد.
نخستين كسى كه بدو ايمان آورد و نماز كرد و با كافران چندان رزميد كه نابودشان كرد.
[١] در شنهج[ قد اكثرا لومى آن دو تن مرا بسى طعنه زدند] و در مروج الذهب( ٢: ٢٢)[ قد اكثر القوم لومى اين قوم بسيار سرزنشم كردند].
[٢] متن از روى شنهج و مروج الذهب و طبرى( ٦: ٢٢)« أن يفلّ أو يفلّا» و در اصل[ يغل أو يغلا].
[٣] متن« اشدّهم بذى الكعوب شلّا» و« ذى الكعوب» نيزه باشد. در روايت طبرى( ٦: ٢٤) يتلّهم بذى الكعوب تلّا^ با نيزه به سختى از پا در آرمشان.
[٤] متن: أشلّهم بذى الكعوب شلّا