پيكار صفين (ترجمه وقعة صفين) - نصر بن مزاحم؛ مترجم پرويز اتابکي - الصفحة ١٩٥ - گفته على درباره كربلا
پايان آن ننگ و عارى نيست. پس على به او گفت: من تو را در اين كار (يعنى فرماندهى كلّ سپاه) شركت مىدهم. اشعث گفت: اين در اختيار توست. پس او را به سردارى ميمنه (جناح راست لشكر) خود كه جناح راست (كلّ سپاه) اهل عراق بود گماشت.
[آزمون مالك بن حبيب]
و گويد:
مالك بن حبيب مردى را كه از بسيج با على گريخته بود بگرفت و گردن زد. اين خبر به قوم او رسيد و به يك ديگر گفتند: نزد مالك رويم و از او سخن بكشيم[١]، باشد كه به قتل او[٢] اقرار كند، زيرا وى مرد حيران نادانى است. از اين رو نزد وى آمدند و گفتند: اى مالك، تو آن مرد را كشتى؟ گفت: (مىخواهيد) به شما بگويم (همانگونه) كه ماده شتر بچهاش را نوازش مىكند (او را كه فرارى از جبهه بود نوازش كردم)؟ از نزدم دور شويد، خدا روسياهتان كند.
(صريحا) به شما مىگويم: من او را كشتم.
[گفته على درباره كربلا]
راوى گويد: مصعب بن سلام[٣] مرا حديث كرد كه ابو حيّان تميمى، از ابى عبيده، از هرثمة بن سليم گفت:
براى پيكار صفّين، همراه على بن ابى طالب به جنگ بيرون شديم، چون به كربلا فرود آمديم بر ما نماز خواند و چون سلام داد قطعهاى از خاك آن زمين برابرش بر آمد، آن را بوييد و سپس گفت: خوشا بر تو اى خاك پاك، گروهى از تو به محشر برآيند كه بى حسابرسى به بهشت در آيند.
[١] متن« فنتسقّطه» و در اصل[ فنسقطه] آمده كه تحريف است.
[٢] مراد قتل نفسى بىگناه است.- م.
[٣] در اصل به تحريف[ سلم]. شرح حال اين مصعب در تاريخ بغداد( ١٣: ١٠٨) آمده است.