تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٩٤ - فصل سوم شبهات منكرين معاد جسمانى و پاسخ آن
آيا انسان عبارت از همان يك ذره دمچهاى است كه در آخر ستون فقرات مىباشد و يا اينكه اجزاء ديگرى به آن ملحق خواهد شد اگر چه از اجزاء بدن پوسيده نباشد؟ و به واسطه بودن همان يك ذره، با اينكه تمامى اعضا از اجزاء ديگرى است، اين طور الحاق ضررى نمىرساند؟ اينها حرفهايى است كه نگفتنش بهتر از گفتنش مىباشد.
از اشكالات ديگر در اين باب اين است كه گفتهاند: كره ارض با توجه به معلوم بودن قطر آن از حيث حجم و مسافت معلوم مىباشد و اگر بخواهند ابدانى به تعداد نفوس، از اجزاء ترابيه اين ارض معلوم الحجم درست كنند، خميره براى تخليق ابدان به تعداد نفوس انسانى كفايت نمىكند، گرچه قائل نباشيم كه نفوس ناطقه، غير متناهى است، بلكه اگر متناهى هم باشند در هر عصرى ميليونها انسان هستند كه مدام ارواحشان از اجسادشان مفارقت مىنمايد و نفوس، اين اجساد را وداع كرده و آنها را زير دست و پاى ديگران انداخته و خودشان را از اين قفسها مىرهانند. علاوه اينكه ما براى حيوانات هم حشرى قائل مىباشيم، مضافاً بر اينكه تخليقاتى كه به عمل مىآيد، از همين سطح كره و نيم مترى آن است كه پيوسته زير و رو مىشود و به نبات و گياه متبدل مىشود. على اىّ حال: اين اشكالى است كه به عنوان شبهه بر معاد جسمانى وارد گرديده است.
اين اشكال هم به مسلك آخوند رحمه الله به كلى مندفع است؛ زيرا بنا بر اصول مقرره، بدن انسانى بذاته، تعين و تحصل ندارد و فى نفسه مبهم و غير متعين است و لذا وحدتش به واسطه تحليلات لا ينقطع آن- كه پيوسته به تحليل مىرود و اجزاء بدل ما يتحلل با تغذيه از مواد خارجى حاصل مىشوند- از بين نمىرود.
پس وحدت آن با حافظ آن است كه عبارت از نفس انسانى باشد با آن شرحى كه سابقاً گذشت، پس بدن انسان، جسمٌ مّا و جسم مبهمى به طور غير متعين است كه تعينش از ظرف مىباشد، به طورى كه در هر نشئه باشد، حافظش در تعين، همان نفسى است كه قبلًا بوده است و اين همان بدنى است كه اگر رفقاى طبيعتش او را در آن عالم ببينند مىگويند: اين فلان كس است، و آن ديگرى بَهمان كس است، بدنش