تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٤٢ - عقل نظرى و عقل عملى
مؤمن كسى است كه به خدا و كتب و فرستادگانش و ملائكه و روز رستاخيز ايمان داشته باشد.
اگر مراد علم به خدا و كتب او و رسل و ملائكه و اليوم الآخر بود، شيطان مؤمن بود؛ چون به خدا عالم است، و لذا گفته است: «خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ» [١] و به يوم آخر هم علم دارد، به جهت اينكه خودش گفت: «أَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» [٢] و رسل و انبيا را هم مىشناخت و كتب الهى را هم مىدانست و علم داشت كه به انبيا كتب نازل شده است، و به ملائكة اللَّه هم خوب علم داشت و با آنها رفيق بود و صميميت داشت، ولى با همه اين علوم، مسلّماً ايمان نداشته و مؤمن نيست.
ايمان، تنزل علم عقلانى به مرتبه قلب است و قلب، آن مرتبه تجرد خيالى است كه در آن مرتبه، معقول را به صورت جزئيه مىيابد و اين مرتبه لوح نفس است كه اگر در لوح نفس چيزى منتقش گرديد، يعنى نفس در مرتبه خيال با آن معقولى كه در مرتبه عقلانى تعقل كرده اتحاد پيدا نمايد، همان ايمان است؛ چون ايمان، به محض درك و علم حاصل نمىشود.
بلى، همه ما عالم هستيم به اينكه خدا هست، مگر از ما كسى شكى در اين معنى دارد؟ و همه عالم هستيم به علم محيط حق كه به همه چيز احاطه دارد و لا يشذّ عنه شىء، و علم هم داريم كه خدا صاحب جزا و منتقم است، با همه اين علمها، چرا در جاى خلوت، مرتكب اعمالى مىشويم كه اگر در آنجا يك بچه هفت ساله باشد، انسان مرتكب نمىشود؟ و اين وقع نگذاشتن به خدا به اندازه يك بچه مميّز، از چه چيز است؟ آيا از اين است كه علم نداريم به اينكه اللَّه تبارك و تعالى عالم است؟ اينكه نيست، آيا از اين است كه شك داريم كه خدايى هست يا نيست؟ اين هم كه نيست، مىدانيم كه هست، پس اين عدم وقع و وقر گذاشتن- به آن اندازه كه به آخرين شخص نازل انسان وقر و وقع مىگذاريم- از چيست؟ البته از اين است كه ما ايمان نياوردهايم
[١] اعراف (٧): ١٢.
[٢] اعراف (٧): ١٤.