تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٤٥ - پاسخ آخوند به صاحب تلويحات
نيست كه همان شىء خارجى پيش نفس بعينه حاضر شود و انسان آن را ببيند؛ بلكه نفس مماثل آن شىء خارجى را در صقع خود ايجاد مىكند كه آن موجودِ منشأ نفس، مسموع بالذات است و آن منشأ نفس، مبصر و مرئى بالذات است، و اين صورت خارجى و يا شىء خارجى، مسموع و مبصر بالعرض است.
و بالجمله: به واسطه اينكه مسموعات و مبصرات و ملموسات و غير آنها، طبيعت مىباشند و آن مظاهر نفس هم طبيعى است، پس بين اينها مناسبت وجود دارد؛ مثلًا صدا و صوتى در مظاهر نفس- كه همان صماخ گوش باشد- واقع مىشود و نفس به واسطه اينكه صوتى در مظاهرش واقع شده و اين مظهر هم يك مرتبه نازله از مراتب نفس در طبيعت است، در صقع خود مطابق و مماثل با آن، صوتى ايجاد و انشا مىكند.
پس بنا به فرض شما، وقتى كه نفس مجرد شد، ديگر طبيعى نيست و تعلق به بدن ندارد تا بتواند جسمى با آن وضع و محاذات داشته باشد تا بگوييم اجرام و اجسام فلكيه يا تحت القمر مثل آينه براى نفس مىشوند تا به سبب محاذات و وضع، در صقع خود صورى ايجاد كند. و بر فرض كه مجرد شد ديگر اين مظاهر طبيعيه را ندارد تا اثرات جزئيه به آن مظاهر برسد و نفس در صقع خود طبق آنها ايجاد صور كند، و مثل مجردات ديگر هم نيست كه عالم طبيعى در طول آنها واقع شده باشد تا علاقه ذاتيه عليت و معلوليت بين آنها باشد، بلكه يك مجردى در عرض اجسام عالم طبيعت است، پس به اجسام فلكيه و اجرام تحت كره قمر علاقهاى ندارد.
و بالجمله: علاقه بين نفس و اجسام يا بايد مثل علاقه نفس به بدن در طبيعت قبل از موت باشد؛ كه اين طور علاقهاى بين اجسام و نفس بعد از خروج از بدن مسلّماً نخواهد بود، و يا علاقه مثل علاقه آينه و نفس باشد كه در موقع مخصوص، نفس در صقع خود، ايجاد صور كند، اين هم نخواهد بود؛ چون بعد از موت، مجرد مىشود و مجرد با چيزى وضع و محاذات ندارد، و يا اينكه علاقه عليت و معلوليت باشد، البته اين را هم مسلّماً نخواهد داشت؛ چون گرچه موجود مجردى است، و ليكن چون موجودِ طبيعى بود، در عرض اينها واقع است و مثل عقل عاشر نيست كه عليت داشته