تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٤٣ - عقل نظرى و عقل عملى
و مؤمن نيستيم؛ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ». [١]
و باز علم داريم به اينكه محتاجيم، و علم داريم به اينكه خداوند متعال عالم به احتياج ماست، و علم داريم به اينكه قادر بر رفع احتياج ماست، و علم داريم به اينكه او بخيل نيست، و علم داريم به اينكه اگر عطاى خدا شامل ما شود از كنز غيبى و دولت سرمدى او كاسته نمىشود و اگر هم ندهد، به آن اضافه نمىگردد، با اين حال متوكل به او نيستيم با اينكه اينها اركان توكل است، پس چرا به آن اندازهاى كه به پستترين چيزى متوكليم به او توكل نداريم؟ به دكّان و مال متوكليم ولى به او توكل نداريم، به فلان قوم و خويش متوكليم ولى به او متوكل نيستيم، در مقابل هر كوچكى اظهار كوچكى مىكنيم ولى در مقابل او نمىكنيم.
اگر ما علائمى را كه حضرت سبحان براى ايمان ذكر فرموده نداشته باشيم باز هم مؤمن هستيم؟ فرمود: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» اين قدر ذكر خدا را مىشنويم و مدام ذكر مىگوييم، كجا وجلت قلوبنا؟ و اين قدر آيات او را مىشنويم، كو زيادت ايمان؟ فرمود: مؤمنين به پروردگارشان متوكلند، كو توكل؟ اگر توكل بود پس اين چشم به دست فلان و فلان دوختن براى چيست؟
و بالجمله: ايمان، مجرد علم به چيزى نيست، علم اگر صورت نفسانى شد و به مرتبه قلب تنزل كرد و از عالم مفهوميت بيرون آمد و حقيقة العلم و حقيقة النفس گرديد و با پوست و گوشت و خون و بخار خونى و روح حيوانى و صورت برزخيه انسان متحد گرديد، ايمان است. و وقتى كه عملِ قلب شد شخص مؤمن مىشود؛ چون به محض علم، ايمان درست نمىشود. ايمان، آن قبول قلبى است، ممكن است كسى بداند كه فلان شخص پيغمبر است اما مىگويد: من او را به پيغمبرى قبول ندارم، اين كافر است؛ چنانكه علماى يهود علم داشتند كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پيغمبر است ولى مىگفتند: ما تو را به پيغمبرى قبول نمىكنيم.
[١] انفال (٨): ٢.