تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٢٣ - ادله شيخ اشراق بر بطلان قدم نفوس
كه قائل به حدوث روح هستند ممكن است اين معنى را قبول كنند و ليكن به اين معنى آن فرد عقلانى كلى، نفس ابدان محسوب نمىشود.
پس تدبير انحائى دارد، تدبيرى كه اين نفوس جزئيه مىكنند، غير تدبيرى است كه خداوند متعال دارد؛ تدبير خداوندى اين طور نيست كه جهان، يك بدن عظيم باشد و او روح چنين بدنى باشد.
آن كينونت عقلى كه ما براى نفوس قائل شديم در حقيقت بسيط است و لذا كلّ النفوس است، نه همه نفوس در آن به طور «كون شىء فى شىء» و مثل خزينه درهم و دينار باشد، بلكه اين خزينة اللَّه است و خزائن اللَّه در كمال جامعيت است و اين طور نيست كه اشياء در او متمايز باشند، بلكه حقايق بسيط هستند و حقيقت بسيطه، كل الكمال است كه با فيض، نقصان نمىپذيرد و با عدم فيض داراى تماميتى نيست، بلكه فاعليت غير متناهى دارد، لا تنقص و لا تنفد، و وجودات متكثره، معاليل و افعال آن بسيط هستند، و وجودات اين معاليل پيش او از وجودات آنها عند انفسهم اشدّ است، چه رسد به اينكه در ماده قابله باشد؛ زيرا داشتن ماده قابله به جهت نقص است كه به واسطه غايت ابهام و نقص و عدم تحصل و ضعف، قابل انفعالات غير متناهى است، و اما وجودات معاليل عند علة بسيطة واحده، به نحو وجوب است، و ليكن عند انفسهم و به نحو امكان الامكان، يتساوى عليها الوجود و العدم مىباشد، پس عدم تناهى انفعال در ماده منفعله، به جهت نقص اوست و عدم تناهى در علت بسيطه، به جهت شدت كمال آن است. [١]
اشكال شده كه اگر بنا به كينونت عقلى باشد، چگونه ممكن است كه به عالم طبيعت تنزل كرده باشد و بعد از آنكه متعلق به بدن نبوده، به بدن تعلق پيدا كرده باشد؟
و اين نيست مگر اينكه حركت كند و حركت در ماديات است و چيزى كه ماده ندارد، حركت ندارد؛ چون معناى حركت اين است كه حاملى، صورتى را در مرحله اول قبول كرده باشد بعد آن را كه لبس نموده بود خلع كرده و صورت ديگرى را لبس بنمايد.
[١] اسفار، ج ٨، ص ٣٦٧.