تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥١٤ - جواب آخوند از كلام متكلمان
و تفويض امر و اثر به وجود استظلالى، ممتنع و واجب الاستحاله است. چگونه ممكن مىشود مبدأ اول، كليد عالم را مثلًا به دست عقل اول بدهد و خودش كنار برود و بگويد: تو را به جان من، به درستكارى رفتار كن و كارخانه عالم را خوب اداره نما و من به استراحت و يا به كارهاى شخصى ديگرى مشغولم؟! چون تفويض به چنين موجود تعلقى، امرى مستحيل است؛ چنانكه عاطل بودن آن نيز امرى مستحيل مىباشد، زيرا اينها ظلّ موجود فعال و مبدأ صاحب تأثير هستند و در مقابل آن مبدأ، نمىتوان اينها را دستگاهى دانست تا تصور بطالت هم در حقشان مستحيل باشد.
قضيه حد توسط امرى است كه به ما فرمودهاند:
«لا جبر و لا تفويض، بل أمر بين الأمرين» [١]
و «ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ»؛ [٢] يعنى در حال «إِذْ رَمَيْتَ» حقيقةً «ما رَمَيْتَ» صادق است و در حال «ما رَمَيْتَ» حقيقةً «إِذْ رَمَيْتَ» صادق است. چون تو كه منشأ رَمْى هستى از خودت نيستى؛ چون او عطا كرده است، پس تو صاحب اختيار خودت نيستى، تا چه رسد كه چيزى مال تو و اثر تو باشد، و از طرفى چون عطاى او هستى، پس تو هم در كار وجود هستى، پس اثر وجودت از تو است.
بالاخره اين قضيه بين الامرين چيزى نيست كه فقط مختص افعال مكلفين باشد، بلكه نظام وجود، همه از يك وادى است و لذا اين قضيه در همه امور حتمى است و غير آن مستحيل و محال است، اين طور نيست كه خدا مثل يك رئيس تشكيلات باشد كه رياست تشريفاتى داشته باشد. و يا اينكه طبيعتى در كار نيست؛ شمس اشراق ندارد، آتش حرارت ندارد و بيگانه از حرارت است، مثل اينكه نورى را از پشت كوهى بياورند و ساطع نمايند و بيننده از دور گمان كند كه از خود كوه است، و يا از پشت شجرى ساطع كنند و يا ميوهاى را از درخت بياويزند و غافل گمان كند كه اين درخت بار آورده است، و يا رنگى را به ميوهاى بزنند و غافل گمان كند كه رنگ از خود ميوه است، البته قضيه اين طور نيست، بلكه حرارت و ضياء از شمس است، ولى نه به
[١] اصول كافى، ج ١، ص ١٦٠، حديث ١٣؛ توحيد صدوق، ص ٣٦٢، حديث ٨.
[٢] انفال (٨): ١٧.