تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٣٩ - رد كلام شيخ و حل مطلب بر مبناى حركت جوهرى
مجرد ندارد؛ مثل اين است كه مارى پوست انداخته باشد و چنان است كه ميوه رسيده باشد، يا آن را نارس از درختى چيده باشند كه اين ميوه به هيچ وجه به آن درخت ارتباط ندارد و درختهاى ديگر و اين درخت، عقلًا نسبت به اين ميوه يكسان هستند.
بلى مادامى كه چيده نشده بود و اين ميوه از درخت استفاده مىكرد، به آن علاقه داشت و بين آنها تعلق بود، آن درخت يك موجودى بود و ميوه هم جزء همان درخت و با او متحد بود، منتها يك گوشهاش شاخه و تنه درخت بود و يك گوشه ديگرش آن ميوه بود، ولى فعلًا چون اين ميوه را چيدند، راه استفاده از آن درخت بريده شد و ديگر تعلقى بين آنها نيست.
بلى اين لاشهاى كه افتاده، عرفاً بدن مؤمن است نه عقلًا، ليكن باز احترام دارد؛ زيرا عباى مؤمن هم احترام دارد، كفش او هم احترام دارد؛ پس بايد تشريفات و احتراماتى قائل شد و اين تشريفات شرعى هم از همان باب است و اين كالبدى است كه سالها مؤمن داخل آن بوده است.
و بالجمله: نفس و بدن با هم علاقه لزوميه ذاتيه و تعلق ذاتى دارند و محال است از همديگر منفك باشند؛ بلكه انعدام نفس و انعدام بدن هر دو با هم باللزوم العقلى است؛ چنانكه وجود نفس با وجود بدن باللزوم العقلى است، پس صحابت آنها، صحابت لزوميه ذاتيه است و نفس نسبت به بدن، صورت، و بدن ماده اوست.
بر اين بيان ايرادى وارد نيست، مگر همان اشكال و ايراد عام الورودى كه در صورت و ماده هست كه صورت، علت ماده است و ماده، علت صورت است.
و جواب آن هم داده شده است كه اين دور باطل نيست، به جهت اينكه صورت در بعضى خصوصيات شخصيه، محتاج ماده است نه در وجود و اصل هويت، و ماده هم به صورت در تحقق محتاج است.
و در اينجا گفته نشود: بدن چطور معلول نفس است در صورتى كه بدن آلت نفس است و نفس هم بىآلت نمىتواند كارى بكند؟ پس اگر بدن معلول نفس باشد، بايد با آلت باشد و اگر آن آلت، خود اين بدن است پس نفس قبل از ايجاد بدن آلت ندارد؛ و