تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٦٦ - اصل پنجم شيئيت شىء به صورت است نه به ماده
صحيح است؛ براى اينكه اين نفس، همان جوهر است، همان نامى است و همان حيوان است؛ همان جوهر است كه نامى شد و همان نامى است كه حيوان شد و همان حيوان است كه انسان شده است؛ اگر چه در حد جوهريت و ناميت و حيوانيت نيست، و ليكن وجود جوهرى بود كه وجود نامى شده است و اين بعدى، همان قبلى است و آن سابق، ناقصِ همين لاحقِ كامل است، تفاوتى كه حاصل شده است عبارت است از اينكه نقصى كه امر عدمى بود از بين رفته است، نه اينكه ناقص، هويت و حظّ وجودى و كمالى خود را از دست داده باشد و اين موجود كامل از نو حادث شده باشد.
زيرا اگر اين طور باشد، ديگر آن قبلى، ناقص اين كامل نيست، بلكه در اين صورت، آن قبلى موجودى است و اين لاحق هم موجود ديگرى است كه به هم ربط ندارند و معنى ندارد آن، ماده اين باشد و اين، صورتِ آن گردد. پس وقتى كه مرتبه سابق، ناقص مرتبه لاحق شد تا رسيد به جايى كه ديگر آن مرتبه، ناقصِ مرتبه ديگر نباشد؛ يعنى در آن مرتبه توقف حاصل شده باشد، اين مرتبه، فصل اخير است و در عين حال كه بسيط است جامع تمام كمالات مراتب سابقه است ولى حيثيت كمالى آنها را دارد، نه حيثيات نقصى و حدود آنها را.
منتها اگر بخواهيم اين شىء بسيط را بفهمانيم، ناچاريم با بعضى از لوازم، مقصود را تفهيم نماييم؛ چون خودش وجود بسيط است و احضارش در ذهن مخاطب متعلّم، ممكن نيست؛ لذا با مفاهيمى كه سابقاً اين وجود، منشأ انتزاع آنها بود، ممكن است آن را تفهيم كنيم. و لذا در تعريف انسان مىگوييم: «جوهرٌ امتدادىٌ، عنصرٌ، معدنٌ، نامىٌ، حيوانٌ، ناطقٌ» كه همه اينها غير از فصل اخير و از باب زيادة الحدّ على المحدود و به منزله اخذ دايره در تعريف قوس مىباشد، كه وقتى مىگوييم: «القوس قطعة من الدايره» دايره در حد واقع شده، ولى در محدود كه قوس باشد داخل نيست.
و بالجمله: انسان با اينكه يك موجود بسيط به وجود جمعى است، ولى در مقام تعريف، يك موجود تفصيلى به نظر مىآيد، كه گويا طولى از جوهريت تا ناطقيت دارد، همانند آنكه چند كلمه را در طول همديگر مىآوريم، ولى فعلًا او يك حقيقت