تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٧٢ - چگونگى ترقى ماهيت انسان از پايينترين منازل به بالاترين منازل
اما وجودى كه خالص است ديگر مقابل ندارد تا عقل از اين چيزى بفهمد و از آن هم چيزى ديگر، و اين جز وجود صرف نيست، بلى اين چنين وجودى، وجود واجبى است و ماهيت هم ندارد، و اگر چيزى ماهيت داشت معلوم مىشود كه صرف الوجود نيست؛ زيرا ماهيت داشتن لازمه تنزل وجودى و لازمه صرف نبودن است، پس ماهيات از مرتبه معلوليت در مراتب وجود، انتزاع مىشود و امرى است كه از عين هويت منتزع مىشود، البته از آن هويتى كه هويت معلولى داشته باشد، پس هر چه در مقام معلوليت است ماهيت دارد و چون ماهيت در مرتبه صرافة الوجود امكان ندارد، پس در مرتبه واجبى ماهيت نداريم بلكه ماهيت در ممكنات مىباشد، و لذا «كل ممكن زوج تركيبى له ماهية و وجود» پس هر چه ممكن است، وجود و ماهيتى دارد؛ يعنى عقل از آن چيزى مىفهمد كه از ديگرى نمىفهمد.
با اين بيان، آنچه شنيده شده كه بعضى از چيزها ماهيت ندارد، مثل نور، چون ظاهر بنفسه و مظهر لغيره است و بر واجب هم اين معنى بدون شائبه مجاز اطلاق مىشود، پس بايد از قبيل مفاهيم وجوديه باشد نه از قبيل ماهيات، درست نيست؛ چون اين انوار، ممكن و معلول هستند ماهيت دارند، و همين طور حركت، چون موجود معلولى مىباشد ماهيت دارد و صرف اطلاق نور بر واجب و ممكن، براى نداشتن ماهيت در مراتب امكانى كافى نيست؛ زيرا هر جا معلوليت كه مناط و ملاك ماهيت است وجود داشته باشد، ماهيت هم انتزاع خواهد شد.
اما آنكه گفته است: حركت از سنخ وجود است، نه اينكه مىگويد حركت، ماهيت ندارد؛ بلكه اين سخن را شيخ در مقابل آن مرد جاهل كه مىگفت: حركت را من منكرم و حركت وجود ندارد، بلكه اعتبار صرف است، گفت كه حركت از سنخ وجود است و موجود مىشود. [١]
و بالجمله: ماهيت همان معنى است كه وجود به او نسبت داده شود؛ مثل اينكه مىگويند: وجود انسان، و ماهيت چون از مرتبه وجود معلولى منتزع مىشود، بعد از
[١] شفا، بخش طبيعيات، ص ٣٤- ٤٠.