تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٦١ - اصالت نفس و تابعيت بدن
اگر ماده مستعد بود و نفس پيدا شد و با حركت جوهريه، كم كم تجردش بيشتر شد، تا اندازهاى كه جنبه تجردى غلبه نداشته باشد و علاقهاش به طبيعت بيشتر باشد، زمان قوّت بدن و ترقى آن است.
اما وقتى به سنّى رسيد كه از آن سن، اشتغال به طبيعت وقفه پيدا مىكند- مثلًا در سن ٢٧ سالگى و يا ٣٠ سالگى يا ٣٥ سالگى اين اتفاق مىافتد، چون دقيقاً مشخص و معلوم نيست- با حركت جوهريه، رو به استقلال و تجرد مىگذارد، تا به تدريج علاقه خود را از طبيعت جمع مىكند، و لذا نور چشم را مىبينى كه رو به اضمحلال و غروب است، با اينكه چشم هيچ اشكالى ندارد؛ اما كم كم، كم نور مىشود، و همچنين قوه سمع و قوه لمس و ذوق و شامّه.
و اين معناى ميل نفس و زوال تدريجى آن از وسط سماء طبيعت به پشت كوه طبيعت است، آن وقت است كه انسان پير مىشود و مثل آفتاب بالاى كوه است كه ميل به غروب داشته باشد، با اينكه در اعضايش اختلالى حاصل نشده، ولى يك دفعه ضعف عارض مىشود و آن خورشيد از افق كه گذشت تمام انوار و شعاعش از بدن كوچيده و اين معناى موت طبيعى است.
پس چنان نيست كه نفس، تابع بدن باشد، بلكه بدن تابع آن است و از هر كجا نظرش كم شود، فساد و سستى را كه لازمه موجودات طبيعى است به دنبال دارد؛ علاوه بر اين، موجبات فساد هم بسيار است؛ از قبيل ميكربها و غيره.
و الحاصل: ضعف معده و ساير قوا از كم لطفى نفس است كه مقدارى از سايهاش را از سر آنها كم مىكند، پس به نفس بايد گفت كه خدا سايهات را كم نكند.
ولى آن عالم طبيعى، كه قائل به نفس نيست مىگويد: همين بدن است و غير آن نيست و خرابى مال بدن است كه روزى قوى بود، روزى هم ضعيف و ناخوش مىشود.
يا آن طبيب هم، كه توجه به نفس و تجرد آن ندارد- چون اينها فقط به ظاهر نگاه مىكنند و ديده باطنبين يا ندارند، و يا اگر داشته باشند بسته است- حكم خواهد كرد