تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٨٥ - توضيحى پيرامون معناى تجرد و سير طبيعى، خيالى و عقلانى نفس
اما عوارضى كه به واسطه خارجيات است؛ مثل اينكه اگر كسى توى خُم صبّاغى برود رنگ پوستش سياه مىشود، اين گونه عوارض از مراتب آن جوهر نيستند، پس اگر به واسطه تابش آفتاب، رنگ بدن كسى سياه گردد- مثل زنگيهاى آفريقا كه در منطقه سوزان اقامت دارند و افقشان افق تابش شديد حرارت آفتاب است و از اين جهت پوستشان سياه شده، و اما اروپاييها در سرزمين و افق معتدلى قرار گرفتهاند و پوست بدنشان سفيد است- و يا موهاى سر و صورت كسى سفيد و يا زرد شود اين گونه عوارض مرادشان نبوده و نمىباشد.
توضيحى پيرامون معناى تجرد و سير طبيعى، خيالى و عقلانى نفس
ديگر از مطالبى كه اينجا گفتهاند و آخوند قولشان را ذكر مىكند اين است كه گمان كردهاند معناى طى مراحل ادراكات ثلاثه انسانيه، كه صور محسوسه و صور متخيله و صور معقوله باشد، اين است كه انسان يك قدر از شاخ و برگ، و سر و پا و دست وجود طبيعى را مىزند و الغا مىكند، آن وقت وجود برزخى و خيالى مىشود، و آن وقتى كه مىخواهد وجود برزخى را عقلانى كند، بعضى از خصوصياتش را مىزند، وجود عقلانى مىشود. [١]
به عبارت ديگر: گمان كردهاند كه وجود انسان- مثلًا- يك وجودى است كه داخلش يك لباب است و روى آن غلافى و روى آن هم يك غلاف ديگر است و اين لبّى كه محفوف به غلافين و قشرين است با اين لفافتين، مجموعاً وجود طبيعى است، و يد عمّاله خداوندى كه عبارت از قوه عزرائيليه و ملائكة اللَّه الموكّلين باشد، وقتى كه اين قشر اول را نزع كردند، اين لبّ با آن قشر ديگر، وجود برزخى مىشود و آن قشر ديگر را كه كندند، وجود عقلانى مىشود، پس مادامى كه اين قشر و لبّ اين قشر- كه آن هم قشر آن لبّ اللباب و مغز اصلى است- و لبّ اللباب با هم جمع هستند وجود
[١] رجوع كنيد به: شفا، بخش طبيعيات، ص ٢٩٦- ٣٠٠؛ شرح اشارات، ج ٢، ص ٣٢٢- ٣٣١؛ مباحث مشرقيه، ج ٢، ص ٤٢٧.