تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٥١ - قلب و صدر
دارد، مناط نبوت است؛ هر كس توانست اين طور باشد كه نه عالم غيب او را از عالم طبيعت بازدارد و نه عالم طبيعت او را از مشاهده غيبيه بربايد و از مشاهدات آن طرف مانع شود، و هر كس دو وجهه قلب او به اين نحو باشد، او نبى است.
پس نبوت، يك امر مجعول و منصب جعلى به آن نحو كه براى وُلات جعل مىكنند نيست؛ مثل اينكه در عرش بنشينند و مشورت و مصلحتى باشد كه از بين اين مردم به چه كسى منصب نبوت بدهيم؟ بلكه اين منصب به عين حقيقت آن نبى قائم است؛ چون بايد كسى باشد كه بتواند حقايق را از عالم غيب مشاهده كرده و گرفته و در عالم شهود و كثرت بسط دهد و به ديگران برساند و اين بدون اينكه هر دو وجهه قلب به طرف شهادت و غيب باز باشد، تحقق نمىپذيرد.
و معناى «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» [١] هم همين است نه اينكه جعل خلافت اعتبارى باشد؛ چنانكه افرادى را منصوب نمودند با اينكه به هيچ وجه قابليت خلافت نداشتند؛ چون حقيقت و ماهيت نبوت و ولايت كشف الحقايق و بسط الحقايق است، هر كه اين طور باشد و قلب صاف و محكم و قوى داشته باشد، نبى است و هر كس در اين كشف و بسط حقايق كاملتر باشد، نبوتش هم كاملتر است.
انبياى سلف، هم كشف داشتند و هم بسط، اما نه به طور اطلاق، بلكه فى الجمله، چون در اين معنى مختلف بودند؛ چنانكه اولى العزم، كشف و بسط حقايق را بيشتر داشتند و وجود نازنين احمدى صلى الله عليه و آله و سلم كه كشف تام و بسط تمام و تام داشت، خاتم شد و خاتم پيامبران گرديد؛ يعنى به آن نحوى كه ممكن است حقيقت كشف شود، براى حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم كشف بود و به آن مقدارى كه ممكن است حقايق بسط شود براى حضرت بسط نمود و لذا ديگر ممكن نيست كشف و بسط، اتمّ از اين باشد تا نبوت ديگرى حاصل آيد، چون صرف الشىء لا يتكرر.
حضرت على عليه السلام گرچه به آن نحوى كه ممكن است وحدت حفظ شود و به آن نحوى كه ممكن است كثرات را هم ملاحظه نمايد، قلب و شرح صدر داشت و كشف
[١] بقره (٢): ٣٠.