تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٠٥ - بيان اصناف مردم در حشر
قوانين بوده و مكتسب از دستورات الهيه تشريعيه مىباشد، نداشته باشند، ولى خُلق حسن و ملكهاى از قبيل رحم و سخاوت و انصاف و اطمينان قلب و غيره داشته باشند، سعادت حسى دارند، و اگر اخلاق بد و زشت از قبيل نفاق و غرور و سبعيت و بدخواهى داشته باشند، شقاوت حسى دارند، منتها چون شيخ الرئيس و بعضى از اقدمين- كه شيخ از آنها تعبير به «مَن لا يجازف بالقول» دارد كه شايد از مشائين باشد- [١] در سعادت و شقاوت حسى، چاره و راه حلى پيدا نكردهاند- چون علم را انفعالى دانستهاند و انفعال در مجرد بدون ماده و جسم ممكن نيست- لذا به ناچار گفتهاند: اين چنين ارواح بعد از خروج از بدن به بعضى از اجسام لطيفه متعلق مىشوند، و بعضى گفتهاند: به كواكب و يا به ادخنه مجتمعه بين السماء و الارض و يا به افلاك و غيره متعلق مىشوند، [٢] و چون در قلب شيخ چيزى بوده است از تعبير به تعلق مضايقه نموده و گفته است: اين اجسام، موضوع مشاهدات آنها اعم از صور حسنه يا قبيحه و التذاذات و تألمات مىباشند. [٣]
البته معلوم است كه اينها از ضيق خناق بوده و حرفهايى است كه از لا علاجى و سرگردانى و حيرتزده شده است؛ براى اينكه اگر مراد تعلق تدبيرى باشد، محال است؛ زيرا ادله ابطال تناسخ- كه چيز بالفعل برگردد و بالقوه شود- آن را باطل مىكند و به صرف تعبير به اينكه اين اجسام موضوع مشاهدات آنها واقع مىشود، مطلب، صورت صحت به خود نمىگيرد. علاوه بر اين: اگر ارواح، صورت آن اجسام و سبب حفظ وحدت آنها نباشد، اجزاء آن از هم متلاشى مىشوند، و اگر تعلق تدبيرى در بين نباشد، معنى ندارد كه شىء منفصل الذات و الهوية عن الشىء، سبب التذاذ و آلت نشاط و يا آلت تألم شىء باشد؛ پس اين كلمات، اصلى صحيح ندارد و باطل است.
[١] رجوع كنيد به: مبدأ و معاد شيخ الرئيس، ص ١١٤- ١١٥؛ شرح اشارات، ج ٣، ص ٣٥٥- ٣٥٦.
[٢] همان منابع.
[٣] منابع پيشين و نيز: نجات، ص ٢٩٨.