تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٤٣ - رد كلام شيخ و حل مطلب بر مبناى حركت جوهرى
مرادشان اين است كه يك موجود مجرد چه ربطى به يك جسم طبيعى دارد تا به فساد اين، آن هم فاسد شود، سخن حقى است، و اگر مرادشان اين باشد كه نفس مادامى كه در بدن و در دار طبيعت است و نفس است، موجود مجردى است و علاقهاش به بدن علاقه اضافى است؛ اين معنى غلط است؛ زيرا نفس در حالى كه نفس است، مجرد مستقل نيست و تعلقش به بدن تعلق ذاتى است، و اگر تعلقش، تعلق اضافى اتفاقى باشد بعد از مرگ هم، مىشود اين تعلق اضافى اتفاقى را اعتبار كرد. [١]
در ذيل برهان ايرادى مطرح شده بود مبنى بر اينكه: بدن، شرط وجود نفس است، به عبارت ديگر: فاعل مجرد اگر بخواهد به فاعليت خود موجودى را در حدى از حدود ايجاد كند، لا بد شرطى در ناحيه فعل لازم است كه آن شرط، حد وجود موجود ايجادى مجرد است؛ اگر فاعل مجرد، بفاعليته الذاتيه، موجودى را بدون شرط حد وجود موجود، ايجاد كند، آن موجود در ازل با خودش خواهد بود؛ چون اگر بدون شرط حد وجودى، موجود مجرد فعّالى باشد ناچار از لوازم ذاتيه او بوده و از آن در رتبه عقليه جدا نمىشود، به خلاف موجودى كه بخواهد در حدى از حدود وجود، موجود شود كه لا بد شرطى را لازم دارد تا در آن حد موجود شود و نفس در زمانى كه نفس واقع مىشود شرط وجود آن، بدن است و شرط كه بدن است اگر فاسد و زايل شد، نفس هم زايل مىشود.
جواب ايشان از ايراد اين بود كه بدن، شرط حدوث وجود نفس است نه شرط اصل وجود او، و شرط حدوث وجود، غير شرط اصل الوجود است، پس ممكن است شرط الحدوث زايل شود ولى اصل وجود محفوظ باشد؛ زيرا آن شرط، شرط اصل وجود نبوده، پس اصل وجود باقى مىباشد. [٢]
مرحوم آخوند در جواب اينها مىفرمايد: حدوث نفس و وجود نفس، دو چيز نيستند كه شرط يكى، شرط ديگرى نباشد؛ براى اينكه چه وقتى نفس بود كه كونها فى
[١] اسفار، ج ٨، ص ٣٨٣.
[٢] شفا، بخش طبيعيات، ص ٣٥٦.