تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٥٤ - اصل اول اصالت وجود
اين طور نيست كه او و غير او جمعاً متأصل و متحصل باشند، و ليكن عقل، وقتى وجودى را كه معلول است تصور و ملاحظه مىكند- مانند عقل اول كه صادر از غير و دون علت مىباشد- آن را به اصل هويت وجود، و حيثيت فقدان كه عدم كمال علت باشد تحليل مىكند، و اين حيثيت، غير از حيثيت وجود و تحقق است.
اينجاست كه آن وجود معلولى با تحليل عقلى، مركب به نظر مىآيد و شرّ التراكيب، آن تركيبى است كه چيزى، از شىء و لاشىء و از تحصل و لا تحصل مركب باشد كه همان جهت تحصل، منشأ انتزاع ماهيت بوده و آن عبارت از حيثيت فقدان مىباشد، البته نه فقدان مطلق كه مساوق با عدم مطلق باشد، بلكه فقدان كمال وجود ديگر؛ چنانكه در مثال مزبور، عقل اول فاقد كمال مبدأ اول است و از اين فقدان است كه ماهيت انتزاع مىشود نه از وجود مخصوص؛ يعنى وجود عقل اول به جهت فقدانش نسبت به كمال وجود مبدأ اول، منشأ انتزاع حيثيت عدمى آن مىگردد، پس ما بازاء مفهوم ماهيت، نه شىء متحقق است كه مساوق با وجود باشد و نه لا تحقق مطلق است كه مساوق با مفهوم عدم مطلق باشد، بلكه جنبه فقدانِ نحوه وجودى است. و جهت فقدانِ هر موجودى، غير متحصل و غير متحقق است، نه اينكه به طفيل وجود شيئى متحصل گردد.
از اين بيان معلوم شد اينكه گفتهاند: ماهيت فرع تحقق وجود است، معناى آن چيست! معنايش اين نيست كه ماهيت بعد از تحقق وجود، و در تِلو تحصل آن متحقق مىشود، بلكه معنايش همان حيثيت فقدان است، و اين حيثيت، فرع اصل وجودِ متحقق است، پس با اين تقرير معلوم شد كه صرف الوجود متحقق است و حقيقت ديگرى در عالم نيست، ليكن چون عقل در تحليل خود معلول را دون موجود ديگرى مىبيند، اين تركيب را در آن لحاظ مىكند.
ولى عقل اگر به موجودى نظر كند كه فوق موجودات امكانيه است و در كمال وجودى، دون موجود ديگرى نيست، بلكه هر كمالى را كه در موجودات ديگر مشاهده مىكند، از كمال مطلق او جارى و سارى ببيند و هر وجودى را از اظلال نور او