تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٨٨ - توضيحى پيرامون معناى تجرد و سير طبيعى، خيالى و عقلانى نفس
است، ولى وقتى كه به مرتبه بالا و عقل رفت، وجودى سِعى و مطلق است و ماهيت اين هم كه با اين وجود، موجود است، كلى است و در آن نشئه محال است كه موجودى به نحو مقيد و جزئيت متعقل شود.
پس وجود انسان در اين مرتبه وجودى قيّومى نسبت به تمام وجودات افراد است، و ماهيت اين چنين موجودى هم كلى خواهد بود؛ چون با آن وجود، موجود است و خودش وراى او چيزى ندارد و در اين مرتبه، وجود، مطلق و كلى است و ماهيت هم كلى است و تعقل اين دو كلى از وجود و ماهيت به دست مىآيد.
بلى، عقل نمىتواند حمل كلى بر كلى را در اينجا انجام دهد، بلكه لازم است كه قوه واهمه، اين ارتباط را- كه جزئى است و لو بين دو كلى باشد- درست كند، و تا پاى واهمه در ميان نيايد، ممكن نيست يك معناى جزئى متحقق گردد. چنانكه تا عقل نباشد تعقل وجود كلى و تصور صدق بر كثيرين امكان ندارد، و مرتبه وجود برزخى، در حقيقت براى درك صور جزئى خلق شده است و نمىتواند كلى را درك كند، چنانكه مرتبه عاقله هم نمىتواند معناى جزئى را تعقل كند، و نفس نمىتواند معناى جزئى را در مرتبه عاقله انشا كند. پس مرتبه عاقله مرتبط بين دو كلى نيست و نسبت بين دو كلى، محال است كه جزئى نباشد و خاص نگردد، و اهل اين كار قوه واهمه است، پس معلوم مىشود كه ارتباط بين دو شىء مطلقاً بايد جزئى باشد. از اينجا فهميده مىشود كه وضع حرف و لو عام باشد، موضوع له آن بايد جزئى باشد.
عقل اول كه هويت واحده بسيطه است بدون اينكه تكثرى در آن باشد، همه كمالات در آن جمع است و با اينكه علم و قدرت و اراده و حيات دارد، اما چنين نيست كه به خاطر حيثيتى، داراى علم باشد و با حيثيت ديگرى وراى آن حيثيت، داراى قدرت باشد، و هكذا حيات و ارادهاش با حيثيتى كه وراى حيثيات ديگر باشد نيست، بلكه يك حقيقت است و از آن حيثيت كه علم است، از همان حيثيت نيز قدرت است و از آن حيثيت كه قدرت است از همان حيثيت هم اراده است و بيش از يك وجود بسيط نيست بدون اينكه تكثر و تحليل- و لو به تحليل عقلى- داشته باشد.