تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١١٨ - ادله شيخ اشراق بر بطلان قدم نفوس
فصلش آن است و از لوازم ذاتى او «زهر» است ولى به رأى العين نبيند، و مصداق خارجى آن را نشناسد، چنين كسى از مار خارجى نمىترسد.
همچنين اگر كسى به مفهوم كلى زهر عالم باشد كه اگر انسان آن را بخورد جگرش را پاره مىكند ولى نشناسد در خارج زهر چيست، مسلّماً از آن پرهيز نمىكند، و ليكن كسى كه نمىداند فصل و جنس آن چيست، اما به رأى العين و بالمشاهده مىبيند كه اين خزنده، گوسفند را نيش زد و آن هم مرد، البته از آن مىترسد و مىپرهيزد. پس كسى كه با پاى چوبين استدلال، مفهومى را اثبات كند كه نارى هست و جهنمى بايد باشد، و ليكن به رأى العين نبيند، اين علم هيچ اثرى نخواهد داشت؛ بلكه اين مفاهيم خودش از اسباب غفلت و حجاب است كه انسان مدام با آن بازى مىكند.
مثلًا فخر رازى با آن مقام علمى، چيزى را در خارج نمىديده است؛ چون علمش صرف مفهوم كلى بوده است و لذا نه قلمش روحانى است، نه علمش روحانى است و نه گفتارش روحانى است و از همه آثارش معلوم مىشود كه اين شخص روحانى نبوده است با اينكه خود را در سلك روحانيون قرار داده و از سران آنها محسوب مىشده است ولى از هيچ اثرش روحانيت نمايان نيست.
و بالجمله گفتيم: عرفان و علم از دو جهت فرق دارند، يكى اينكه معرفت آن است كه انسان شخص خارجى را بداند، گرچه نداند كه كدام مفهوم بر او صادق است، ولى علم آن است كه كلى من حيث هو كلى را بداند ولى مصداق كلى را به عين شهود نديده باشد.
عرفان مانند اين است كه شخصى شكر را بخورد بدون اينكه اسمش را بداند؛ كامش شيرين مىشود اگر چه اسمش را ندانسته است، و علم مثل اين است كه شكر را بداند و اسمش را در ياد داشته باشد و مفهوم چيزى را كه ريز است و حلاوت دارد بداند، ولى خودش را نديده باشد.
و به عبارت ديگر: مثل آن است كه كسى خواب ديده باشد و بيدار شود و بداند كه چه خوابى ديده و آن را تصور كند، اين علم است كه فقط مفهوم ببيند، ولى عرفان آن