تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٤٥٨ - حكمت نقل قصص در قرآن
بين ما و آن كسانى كه نفهميدند پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم چه گفت، خيلى فرق هست، اگر چرچيل چيزى نفهميد شايد بگويد من اصلًا نمىدانستم، ولى چقدر براى انسان حسرت است كه در آخرت ببيند كه چه اسبابى را پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى تكميل و سعادت بشرى گفته بود و من هم شنيده بودم و اگر انجام مىدادم چگونه خوشبخت بودم، ولى انجام ندادم و اكنون اين چنين بدبخت هستم، آن هم بدبختى كه در آخرت باشد.
حكمت نقل قصص در قرآن
قرآن مجموعهاى است كه به انحاء مختلف راههاى سعادت بشرى را بيان نموده است، گاهى به صورت احكام و گاهى به صورت قصص و حكايتها؛ حكايت انبيا را كه قرآن ذكر مىكند به جهت جنبه تاريخى آن نيست، چون قرآن كتاب تاريخ نيست و ذكر كردن احوال آدم به جهت تاريخ دانستن نيست، زيرا به ما چه مربوط است كه فلان قضيه، فلان جور شده است، بلكه ذكر قصه آدم با شيطان براى تنبيه ماست تا بدانيم كه اگر كسى از بهشت دور مانده، چه طور بايد دوباره به آن وارد شود و چگونه مىشود كه از درگاه خداوند به انسان خطاب اخراج مىرسد؟ و كدام صفت باعث غفران مىگردد؟ و كدام صفت باعث لعن مىباشد؟
قرآن مجيد در قصص و حكايات انبيا كه سير مردمان برجسته و قابل ذكر را براى ما بيان مىكند، براى اين است كه بدانيم برجستگان عالم كه مربى بشر بودهاند چطور خودشان تربيت يافتهاند و رفتار آنها چگونه بوده است؟
حضرت موسى بعد از آن همه سير، روى منبر نشست و مىخواست براى مردم وعظ كند به قلبش خطور كرد كه من از كجا به كجا رسيدم و چقدر بزرگ و افضل شدم، فوراً حكم شد بيا پايين و چون ناقصى برو تا تربيت بيابى و اگر تربيت يافتى آن وقت مىآيى و تربيت مىكنى، فوراً از منبر پايين آمد و هر چه مردم التماس كردند كه نرو، گفت: خير، بايد بروم؛ و لذا با آن رفيقش آمد تا خضر را پيدا كرد و چه تربيتها از او