تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٦٩ - نحوه وابستگى نفس به بدن بر مبناى حركت جوهرى
واقع شده باشد و حد وقوف نداشته باشد، البته نه مثل صورتى كه در مجرايى واقع شده باشد كه در اين عالم طبيعت وقوف دارد و در يك مرتبه از مراتب عالم طبيعت متوقف مىگردد و نه آن صورتى كه در عالم غيب است، بلكه فقط آن صورتى كه در مجرايى باشد كه با ترقى و سير تكاملى، صورت انسانى گردد و مادامى كه اين صورت از اين عالم طبيعت نگذشته باشد نمىتوان گفت: فرديت آن براى انسانيت درست شده است؛ زيرا مادامى كه شىء در حركت است- كه بين صرافت قوه و محوضت فعليت قرار دارد و بدون سكون سير مىكند و لا بشرط و در ابهام است- نمىشود تعيين كرد كه فرد براى يك نوعى است؛ چون صورت نوعيه فعلًا- يعنى مادامى كه در حركت است- تمام نيست و اين عدم تعيين فرديت، در آن صورتى متحقق است كه توقف نداشته باشد، نه در آن صورتى كه در اين عالم طبيعت حد وقوف دارد، مثل طلا كه حالا صورت طلايى دارد چون سير جوهرى آن به آخر رسيده و ديگر حركت جوهريه ندارد تا بگوييم: فرد نوع معدن نيست، بلكه حالا كه طلا است آخرين مرتبه حركت جوهرى او در معدن تمام شده است.
و الحاصل: ما كه به حركت جوهريه قائل هستيم نمىگوييم كه موجودات عالم طبيعت، حد وقوفى ندارند تا بگوييد: هيچ فردى متمحض در فرديت يك نوعى نمىشود؛ چون چيزى كه در حركت است نمىشود حد آن را تعيين كرد. بلكه ما مىگوييم: بعضى اشياء در حركت جوهريه تا حد مخصوصى در حركت هستند، مثلًا درخت كه حركت جوهريه دارد، لا يزال از صرافت قوه به محوضت فعليت در حركت است و چون به حدى رسيد كه در آن توقف كرد و ايستاد، حركت آن، جوهراً در نباتيت تمام مىشود، اگر دوباره بخواهد حركت كند ديگر حركت جوهريه ندارد. بلى اگر بخواهد ترقى كند بايد اين صورت نباتى از او محو شود و پوسيده گردد و به اصلش برگردد، و دوباره از مجرايى ديگر شروع به حركت كند، و اگر در آن مجرا از باب تصادف، محل سير نباتى شد، حركتش ادامه دارد تا به آن حد وقوفى برسد كه درخت در آن حد متوقف است، و اگر بختش يارى كرد و از مجراى ديگر وارد شد،