تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٤٠ - رد كلام شيخ و حل مطلب بر مبناى حركت جوهرى
حال آنكه ايجاد آن، محتاج به آلت است و اگر آلت ديگرى براى نفس باشد پس در ايجاد آن هم، محتاج يك آلت ديگر مىباشد و هكذا يلزم التسلسل.
چون گفته مىشود: مراد ما از اينكه بدن معلول نفس است نه اين است كه نفس خودش آن را خلق نموده، بلكه مراد اين است كه فاعل مجردى كه فاعل نفس است، نفس را ايجاد نموده، و همان فاعل نفس، بدن را هم ايجاد نموده، ليكن به واسطه نفس كه نفس واسطه در فيض است، نه اينكه نفس مستقل در فيض باشد. [١]
بلى در افعال ديگر از قبيل رفتن، ديدن، شنيدن و غيره، نفس، فاعل بالآله است و آلتش همان بدن است؛ چنانكه حضرات اشراقيين حتى هيولاى اولى را معلول عقل عاشر مىدانند ولى فيض، بالاستقلال به آن نمىرسد، بلكه به توسط وسايطى از عقل عاشر به آن فيض مىرسد. [٢]
و بالجمله: چون نفس از همين عالم طبيعت است و ماده حركت جوهريه نموده و قابليت ترقى دارد- به جهت اينكه قوه دارد- به آن جهت قوه ماده گفته مىشود و همين شىء به فعليتى متبدل مىشود كه آن فعليت صورت و نفس است، البته دو هويت در بين نيست، بلكه يك هويت است كه همان هويت، بهويتها الذاتية الفعليه، نفس است و همان هويت به حيثيت قوه، بدن است و همان هويت، از حيث اينكه فعليت آن ماده است، تعلق ذاتيه به آن ماده دارد كه بدن باشد، در صورتى كه تعلق ذاتيه از آنِ نفس است و وراى نفس چيز ديگرى در بين نيست، بلكه همان هوية النفس بتمامها، هويت تعلقيه است.
و بالجمله: به اعتبار اينكه همان شىء، در آن قوهاى است كه كمال مىيابد، ماده و بدن است و به اعتبار اينكه فعليت فعلى دارد، صورت و نفس است و همين كه ماده شىء است تتبدل و تصير هى، پس صورت و نفس، متعلق به ماده و بدن است، ولى
[١] اسفار، ج ٨، ص ٣٨١- ٣٨٣.
[٢] رجوع كنيد به: تلويحات، در مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج ١، ص ٦٤ و مطارحات، در همان مجموعه، ج ١، ص ٤٥٠.