تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٨ - حجت هشتم بر تجرد نفس ناطقه
اما اينكه نفس در فعلش از بدن غنى است، به خاطر وجوهى است:
وجه اول: نفس، ذاتش را درك مىكند و محال است بين نفس و ذاتش آلتى باشد؛ زيرا معناى ادراك نفس ذاتش را، همان حضور ذات پيش ذات است. از اين بيان معلوم مىشود كه اين ادراكِ نفس را نمىشود دليل بر مطلب قرار داد؛ چون در حقيقت، ادراك، فعلى از نفس نيست، بلكه حضور ذات براى ذات است.
وجه دوم: نفس ادراك خود را نسبت به خويش، درك مىكند و در ادراكِ ادراك ذات، احتياج به آلت ندارد.
اين دليل هم تمام نيست، چنانكه در سابق گفتيم؛ زيرا اين فعل نيست و اين ادراكات جز حضور حقيقت، چيزى نيستند.
وجه سوم: نفس آلتش را ادراك مىكند و بين نفس و آلتش، آلت ديگرى نمىباشد.
و بالجمله: نفس هر يك از مبصرات و مذوقات و ملموسات را به توسط آلتى درك مىنمايد و محال است از يك آلت، نفس دو قسم ادراك را انجام دهد، حتى در حس مشترك اين طور نيست كه دو گونه ادراك از باطن و ظاهر انجام دهد، بلكه حس مشترك قوهاى است كه در آن صور مثاليه مقداريه مجرد از ماده، نه مجرد از شكل و مقدار مىافتد. منتها گاهى به توسط بصر اين گونه صور به او تحويل داده مىشود و گاهى به توسط خيال، صور به او تحويل مىگردد.
و بالجمله: نفس به توسط هر يك از اين آلات، ادراكى را انجام مىدهد و چون به توسط هر يك از اين آلات ادراك مىكند، بايد اين آلات را ادراك كرده باشد و وقتى كه مثلًا خواست از مبصرات يا از محسوسات ادراكى بنمايد، به آلت مخصوص به آن رجوع مىكند و مسلم است كه در موقع درك هر آلت، محتاج به آلت ديگرى نخواهد بود و الّا تسلسل لازم مىآيد.
پس اين فعل نفس كه ادراك آلت باشد، ذاتى و مستغنى از محل است. و چيزى كه در فعل مستغنى از محل باشد، در وجودش به طريق أولى بايد مستغنى باشد، براى اينكه فعل، فرع وجود است؛ چون فعل، ايجاد مىباشد و ايجاد الشىء همان كون