تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٣٨ - رد كلام شيخ و حل مطلب بر مبناى حركت جوهرى
مادهاى دارد و از اول يك ماده مشتركه در بين هست كه مدام تبدلات بر آن وارد شده تا با حركت جوهريه به مقامى مىرسد كه در آن مقام، صورتى كه حاصل مىشود به آن «نفس» مىگويند. و در حقيقت آن موجود طبيعى كه جهت فعليه و جهت قوه دارد، آن جهت فعليه، همان نفس است و جهت قوه، بدن آن نفس است، و در حقيقت بدن همان ماده است، و نفس صورت آن مىباشد. بلى صورت و ماده در وجود، با هم متحد هستند نه اينكه دو وجود باشند تا مصاحبت آنها اتفاقيه باشد؛ بلكه يك وجود است كه به خاطر جهت قوه و جهت فعليت به آن «بدن» و «نفس» مىگويند، كه در حقيقت صورت و ماده است و صورت، وراى فعليت ماده چيز ديگرى نيست؛ منتها تا اين جهتِ قوه را دارد هميشه تبدلات را كه عبارت اخراى سير كمالى وجودى است دارد و نفس هم همان مرتبه كمال و جهت فعليت است و همين كه يك جهت قوه دارد به آن جهت ماده است، كم كم ما بالقوه را تبديل به ما بالفعل مىكند و كم كم قوه بودن تمام مىشود تا محض الفعليه مىگردد؛ در اين موجود دو جهت قوه و فعليت هست كه جهت فعليت همان نفس است و جهت قوه- يعنى همان ماده كه بذاتها الجوهريه تبدل پيدا مىكند- بدن است.
و البته صورت و ماده يك نحو تعلقى دارند كه آن تعلق ذاتى است و عبارت از اين است كه اين صورت، مرتبه كمال آن ماده است و تا ماده هست، نفس هست، و از طبيعت استفاده مىكند؛ يعنى به توسط آن جهت بالقوهاى كه دارد رو به فعليت مىرود و طرف فعليت كه نفس است قوى مىشود.
و اين معناى استفاده و تعلق نفس است و تا آن جهت فعليت، محض الفعليه شد و ماده، تمام جهات بالقوه خود را بالحركة الجوهريه به فعليت رساند، ديگر نفس نيست؛ چون نفس به همان جهت بالقوه و تعلق داشتن به ماده اطلاق مىشود؛ و اكنون كه ديگر مادهاى نيست، پس بدن نيست و چون ماده نيست، پس صورتى در كار نيست بلكه يك موجود مجرد است؛ گرچه در اصل، موجود طبيعى بود ولى فعلًا نه نفسى هست و نه بدنى و آن كالبدى كه انداخته شده به هيچ وجه، فعلًا ارتباطى به آن موجود