تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٠١ - تقريب مطلب با تصوير تصرّم و تجدّد در صورت جسميه
است و نمىشود گفت كه مجلسى مىگويد من كه حالا اين جسم و بدن را دارم كه علامه دهر شدهام همان جسم و بدنى نيستم كه در دامن مادر بودم، و حتى اگر كسى مادى هم باشد كه به نفس قائل نيست بىشبهه مىگويد اين جسم حقيقةً همان جسم است كه بود. بنا بر اين، شكى نيست كه جسم همان جسم است و بدن همان بدن است، با اينكه گفتيم دائماً تغييرات و تحليلات بر بدن روى مىآورد به طورى كه در مدت چند سال به كلى بدن عوض مىشود و با وجود عوض شدن و تغيير پيدا كردن باز بدن چهل ساله همان بدن است كه طفل چهل روزه داشت، بدون شائبه مجازى.
و سرّ اين معنى اين است كه يك حافظى است كه آن حافظ، حفظكننده است و جسم و بدن از خود هيچ استقلال ندارد، بلكه همه حيثيت آن حيثيت آن حافظ است؛ اين دست با وجود اينكه تغيير پيدا نموده و اجزائى كه در اول طفلى داشت از بين رفته ولى باز حقيقةً همان دست است؛ چون ظهور آن نفس است و باطن اوست، اين جسم به هيچ نحوى از خود خوديت ندارد و چون از خود حيثيت ندارد فانى در نفس است و ظهور نفس است و باطن اوست؛ لذا اين جسم با همه تغييراتى كه در آن واقع مىشود همان جسم است و چنانكه گفتيم كم كم اجزاء به تحليل مىرود، ولى بدل ما يتحلّل به جاى آن مىآيد، و در عين حال با اين عدم تدريجى و وجود تدريجى اين بدن همان است كه بود.
حالا كه در تدريج گفتيم حقيقةً اين جسم همان جسم است، تدريج با دفعيت فرقى در اين معنى ندارد، اگر فرض شود نفسى قدرت داشته باشد اين جسم و اين بدن را دفعةً اعدام كند و باز دفعةً جسم و بدن را ايجاد و انشا كند، اين جسم باز همان جسم است و عين اوست بدون شائبه مجاز؛ چنانكه در تدريجى اين معنى را به اثبات رسانديم و سرّ وحدت و عينيت را هم گفتيم. بنا بر اين در رجعت اگر نفس شريف حسينى عليه السلام جسمى را انشا كرد همان جسم حقيقةً جسم آن حضرت است و عين همان جسم است كه در طفوليت داشت، بلكه آن جسمى كه در كربلا داشت فعلًا جسم شريف آن حضرت نيست؛ زيرا چنانكه در تدريجى گفتيم آن گوشت و پوست