تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٣٢ - جواب آخوند از استدلال اهل تناسخ
پس اين دو دسته از روز اول وجودشان قدم به قدم و پى در پى كه امكان توقف در آن نيست- چون حركت جوهريه اين حركت و سفر قهرى را مدلّل و مبرهن نموده- به طرف منزلى ديگر بيرون از اين دار طبيعت مىروند؛ چه آن اشرف موجودى كه در مكّه متولد شد و چه آن شقيى كه در همان شهر متولد گرديد، هر دو به طرف خروج از طبيعت مىرفتند و ابداً تفاوتى در اين معنى نداشتند. آن شقى كه سهل است، اگر يك سوسمارى هم در كوههاى مكه به دنيا آمده آن هم از روز ولادتش در جوهره خود مسافر است و از طبيعت قدم به قدم خارج مىشود، ولى در اين سير قهرى، صفحه نازنين قلب يكى به تمام معنى به طرف بالا و عالم ماوراى طبيعت باز بوده و متوجه قامت راست «الف» آن دوست بىمثال بوده، و جز قامت او، در قلبش چيز ديگرى نبوده است، و در هر نظرى و در هر نفسى در آرزوى اين قامت بوده است و ورد زبانش، قامت دوست بوده است و جز خاطر دوست خاطر ديگرى را نخواسته است، و آنچه را از دوست به او رسيده نيكو دانسته است؛ اگر دندان مباركش را مىشكنند مىگويد نيكوست؛ چون رضاى اوست و اگر پيشانى مباركش را بشكنند مىگويد نيكوست؛ چون به راه دوست «ضرب الحبيب زبيب» و پيوسته مىگويد:
«فهبني صبرت على عذابك فكيف أصبر على فراقك». [١]
او از اين دار طبيعت با چه ملكات و نورى مىرود و متحد با چه حبى قدم از اين افق برمىدارد! آن طرف هم كه رفت مگر اعتنايى به بهشت دارد و گلابى و سيب مىخواهد؟ اينجا كه ورد او اينها نبوده، گرچه آنها را هم به او مىدهند و او مىخورد و قصرش با قصر فلانى در يك جا مىباشد، و اين هم گمان مىكند كه با پيغمبر همجوار است. بلى تقصيرى ندارد چون مىبيند كه در آن قصر حضرتش مىنشيند و قصر اين هم كنار قصر اوست، ولى نمىداند كه جبرئيل هم نتوانست همجوار او باشد؛ [٢] و او را مقامى است كه همجوارى، غير آن محبوب ندارد.
[١] مصباح المتهجد، ص ٧٧٨؛ مفاتيح الجنان، دعاى كميل.
[٢] رجوع كنيد به: بحار الانوار، ج ١٨، ص ٣٨٢، حديث ٨٦.