تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٢٩ - جواب آخوند از استدلال اهل تناسخ
موت حركت مىكنند و لا يزال در تحرك هستند و خروج از طبيعت، در جوهره ذات اينهاست و آن ذره به خاك غلطيده و يا آن شاه و سلطان به تخت نشسته، در اين امر تفاوتى ندارند، و اين حركت از طبيعت به ماوراى طبيعت است، و در اين امر انبياى عظام و اولياى كرام با اشقى الاشقيا فرق ندارند، و همه رو به عالم ديگرند و پشت به اين عالم نمودهاند؛ گرچه در اين حركت ذاتيه از اين حيث كه يكى مادهاش طورى است كه استعداد قبول صور تا صد سال را دارد، ممكن است فرق داشته باشند.
البته هر مادهاى لايق باشد، لا ينقطع از مبادى به او فيض مىرسد و ماده هم مستعد قبول است و تا تمام شدن استعداد، قبول مىكند، و چه بسا ممكن است پيامبرى يا ولىاى باشد بيست سال عمر كند و شقىاى صد سال عمر كند، و يا نبىاى هزار و پانصد سال عمر كند و شقىاى سى سال عمر كند. در اين قسمت كار نداريم كه عمرها مختلف است؛ ولى در اصل اينكه همه، جوهره طبيعت را سير مىكنند شكى نيست.
در اين سير، يكى از اولِ ليله مظلم عالم طبيعت تا آن مطلع فجر «سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ» [١] با كمال سلامتى آمده و تمام صفحه قلب را در اين مدتِ سير، به طرف عالم وراى طبيعت داشته و در اين آينه هر چه افتاده شعاع عالم غيبى بوده است و جز اشعه آن آفتاب حقيقى چيزى بر آن نتابيده و جز او چيزى نخواسته است؛ عاشق آن نور است و به غير او توجهى ندارد و نمىخواهد بر صفحه دل، جز نور او چيزى بتابد؛ از هيچ حبى جز حب آن معشوق خبرى ندارد و هيچ وردى جز ورد واحد ندارد؛ چنان دل داده است كه بىدل شده و دلش بين يدى الرحمن است و تسليم اوست، هيچ تصرفى در آن، جز تصرف او واقع نمىشود، و هيچ چيزى جز او به قلبش خطور نمىكند، و هيچ شعاع حبى و طلب رضايى جز حب لقاى او و جز طلب رضاى او نمىافتد چنانكه شاعر اين كمّلين هم مىگويد:
| نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار |
| چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم [٢] |