تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٣٩ - حكمت و حريت دو اصل در كمال انسانى
هر چه را طالب است، لكماله طالب است و محال است انسان چيزى را به جهت نقصش خواسته باشد.
پس انسان بالفطره موحّد و خداخواه است و همه را براى او مىخواهد، منتها گاهى خيال مىكند كه مثلًا فلان چيز كامل است، و انسان چون كمال مطلق مىخواهد، گمان مىكند كه آن كمال مطلق است، پس انسان بالفطره موحّد است، اين است معناى روايتى كه ابن عباس گفته: «و وصّى ربّك ان لا تعبدوا الّا إيّاه»؛ [١] يعنى خدا خواسته كه جز او كسى را نپرستيد، و اين در حقيقت يك چيز است كه اصل ذات انسان مجبول بر آن است و آن بالذات است، منتها بالعرض انسان تنفر از نقص دارد؛ براى اينكه تنفر از نقص، از لوازم عشق به كمال مطلق است؛ پس انسان بيش از يك چيز ندارد، كه آن هم عشق به كمال باشد.
انبيا آمدند تا نگذارند فطرت، اشتباه در تطبيق كند؛ چون توحيدخواهى، جبلّى و ذاتى بشر، بلكه ذاتى تمام موجودات عالم است و محال است اين عشق از كمون ذات آنها كنده شود، اين عشق ذاتى كه در كمون ذات است اگر بخواهد در صراط مستقيم صدق و عدم خطا باشد، بايد در سايه دو اصل باشد كه يكى حكمت و ديگرى حريت است.
اگر انسان صفاى ذاتى را فراهم آورد، اين دو معنى حاصل مىشود، و صفاى ذاتى در همان حد و درجه اعتدال واقع شدن است كه در اين صورت فطرت، اعوجاج پيدا نمىكند؛ از ضعف وجود و كدورت ذات كه نمىتواند كمالات را با هم تحمل كند اين اختلاف روحيات حاصل مىشود؛ لذا به يكى كه تمايل پيدا كرد از ديگرى اعراض مىكند؛ چنانكه به تجربه ثابت شده كسى كه خيلى تأمل و دقت در عقليات دارد، از عبادت و تقدس تقريباً دور است و كسى كه در اين قسمت اشتغال فكرىاش كم و شعاع فكرش كوتاه است، جنبه تقدسش بيشتر است.
چه خوب گفت كسى كه گفت: آنكه در فقه چندان وارد نيست، زهادت و تقدسش
[١] رجوع كنيد به: الدرّ المنثور، ج ٤، ص ١٧٠.