تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٠٥ - بيان آنچه كه در بقاى صورت جسميه و معاد جسمانى لازم است
نباتيت كه عناصر و معادن و نبات در آن مرتبه همدوش با آن هستند ترقى و حركت كرده است و هر چه تا هر كجا كه لا بشرط بوده حركت نموده است، اين است كه در موقع تماميت لا بشرطيت معادن، از معادن جلو افتاده و در موقع توقف لا بشرطيت نبات، از نباتات جلوتر آمده است و به درجه حيوانيت رسيده است و اين حقيقتى متصرم و متجدد است كه از ضعف رو به شدت و از نقص رو به كمال گذاشته است، البته چيزى كه به كمال رسيد بعد از آنكه در ضعف بود شخصيت آن عوض نمىشود، بلكه يك شخصيت است كه ضعيف بوده و كامل مىشود و اين كامل همان ضعيف است.
و همين طور انسان از آن مرتبه ضعف ترقى كرده و همان جسم طبيعى روز به روز كاملتر شده تا به آخرين درجه كمال مىرسد كه اين طبيعت به كلى متبدل شده و مُلك به ملكوت تبدل مىيابد، و در عين حال، اين حركت، شخص واحد است؛ اگر انسان از اول تا آخر متوجه اين حركت تدريجى باشد در عين حالى كه ملك به ملكوت متبدل مىشود مىداند كه شخصيت عوض نمىشود، ولى اگر از اين حركت تدريجى غفلت نمايد اى بسا اول وجود را با آخر وجود متباين مىبيند؛ مثلًا اگر نوح نبى اللَّه را در طفوليت ببيند و نوح نبى اللَّه را كه هزار و پانصد سال زندگى كرده است [١] بعد از اين زندگى در ايام كهولت هم ببيند و از اين حركاتى كه در وسط به تدريج واقع شده غفلت كند و چشم بپوشد و آنها را نبيند، البته اين مرد كهول را غير آن طفل صغير مىداند و اصلًا آنها را متباين مىبيند، ولى اگر شخصى هر روز نوح نبى اللَّه را ببيند، در نظر او اين پيرمرد همان جوان كشتىساز است، و اين همان هويت است و غير آن نيست و با آن متباين نيست.
و بالجمله: بعد از آنكه نحوه ذات وجود، نحوه تصرم و تجدد شد و به علاوه صورت آن يك نفس مجردى شد، اين حقيقت در عين حال كه در تغير و تحليل و تصرم و تجدد است باز آن شخصيت محفوظ و ثابت است؛ چون وقتى كه نحوه
[١] رجوع كنيد به: بحار الانوار، ج ١١، ص ٢٩٠.