تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٦٧ - فصل سوم مراتب و درجات انسان
موسى بن عمران عليه السلام و يوسف عليه السلام و آدم عليه السلام را از جهت نكتهاى كه ما ذكر كرديم بايد دقت كرد تا ملتفت شد كه چه كردهاند و در راه هدايت بشر چگونه كوشيدهاند و وضع خودشان با خدا چگونه بوده است، حضرت امير عليه السلام نه فقط معلم قولى بشر بلكه معلم عملى است؛ چنانكه عملًا در زمان خودش معلم بوده است.
حضرت زين العابدين عليه السلام با آن عملش بشر را تعليم داده و مىدهد و چقدر اين ادعيه كه شايد از مختصات شيعه باشد، براى بشر مفيد است و دستور عملى براى اوست؛ اگر چه آنها همان دعا را كه مىخواندند و با خدا مناجات مىكردند، در حقيقت با خداى خودشان مناجات داشتند، ولى اگر ما خوب بنگريم، براى ما پند است.
مىتوان گفت: حضرت زين العابدين عليه السلام كمتر از حضرت صادق عليه السلام ترويج دين ننموده است و عصر آن حضرت عليه السلام گرچه طورى بوده كه ممكن نبود حضرتش كسى را دعوت به دين نمايد و حتى از حضرتش يك نفر مسأله سؤال نمىكرد، اما در همان حال كه در خانه خود نشسته، نيمهشبها با خدا مناجات مىكرده و اين مناجات كه به دست مردم مىرسيد، مورد انتفاع قرار مىگرفت.
در معارف، بهترين و مؤثرترين آثار حضرات، همان ادعيهشان است؛ چون وقتى كه حضرات جواب سؤال مردم را مىدادند ناچار بودند كه طبق متفاهم عرفى و افق عقل مردم تكلم نمايند؛ زيرا آنچه از معارف كه به حضرت صادق عليه السلام رسيده است، با چندين درجه تنزل هم، حضرت نمىتواند آن را به مردم عادى منتقل كند، ولى چون توجه ادعيه به خداست آنچه كه حق مطلب است ادا فرمودهاند و آداب ذلّ عبوديت و عزّ ربوبيت را مراعات فرمودهاند، و مىتوان گفت: ادعيه، همان قرآن صاعد است و قرآن، قرآن نازل است كه روى قرآن و خطابش به مردم بوده و تنزل كرده، ولى روى ادعيه الى اللَّه مىباشد، و در نتيجه انبيا و ائمه عليهم السلام فعلًا هم داعى به حق هستند، چنانكه در زمان خودشان هم داعى به حق بودند.