تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٧٨ - استدلال بر تعدد نفس به واسطه تعدد قوا
نسبت به آن در شكّيم؛ و ليكن قواى ديگر چنانكه در انسان هست، در حيوان هم هست و قوايى كه در نبات هست در حيوان هم هست، پس نبات و حيوان و انسان در اصل قواى ثلاثه- تغذيه، تنميه و توليد مثل- با هم شركت دارند، و انسان و حيوان علاوه بر اينها در قوه حساسيت و تحرك بالاراده شركت دارند.
حال اگر نفس انسان را بسيط بدانيم و بگوييم كه تمام قوا عين آن است، چيزى كه بسيط است نمىتواند تجزيهبردار باشد و چگونه بسيط، تجزّى را قبول كند كه قسمتى در نبات باشد كه عبارت از قواى ثلاثه باشد و قسمتى در حيوان باشد كه علاوه بر قواى ثلاثه قوه احساس و حركت ارادى باشد؟ پس ممكن نيست شىء بسيط متجزّى باشد و حقيقت بسيطه اجزاء داشته باشد.
و چون اين معنى غير قابل قبول است و بلكه از اوليات است، لذا در مقابل آن نمىشود انسان وجدان را بياورد، و بگويد: من بالوجدان مىبينم كه به يك نسق مىگويم: شنيدم، ديدم، استحاله اجتماع نقيضين را درك كردم؛ و درّاك در اينها يكى است، كه آن من باشم. ما اين وجدان را در مقابل برهان تخطئه مىنماييم؛ چون آيهاى نداريم كه انسان نبايد خلاف وجدان بگويد.
بلى، وقتى كه وجدان جسارت كند و مخالف اوليات باشد، ما خلاف را مرتكب مىشويم و اوليات را اخذ مىنماييم و كم له من نظير كه ما از وجدان و وجدانيات به خاطر حكم عقل دست برمىداريم؛ مگر قطره نازله كه يك خط مستقيم است وجدانى نيست؟ دايره شعله جوّاله را ما با وجدان مىبينيم، ولى وقتى كه عقل حكم بر خلاف كرد و اوليات بر خلاف آن شد، اين وجدان را خاطى مىدانيم.
مگر وجدان حكم نمىكند كه طلوع و غروب مربوط به حركت شمس است؟ و اين شمس است كه از مشرق مىآيد و در مغرب غروب مىكند؟ با اينكه امروز ثابت شده كه مربوط به شمس نيست و از حركت زمين است كه به طرف مغرب حركت مىكند.
مگر در منطق نگفتهاند كه اوليات، مقدم بر وجدانيات و تجربيات و غيره است؟