تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٦٢ - قوه عدليه
متوجه آن جهات هدايت و تذكر قرآن نيستند و نكات هدايت و سوق جمعيت به شاهراه هدايت را بيان نمىنمايند؛ يكى آمده به جنبه طبى، تفسير مىكند، يكى به جنبه تاريخى، ديگرى به جنبه ادبى، ولى اصل مقصود زمين مانده است.
غافل از اينكه اگر قرآن به جنبه تاريخى كار داشت، لازم نبود يك قصه، مثلًا قصه آدم عليه السلام را در كتاب كمتر از سيصد ورق تقريباً بيست جا نقل كند، با اينكه انسان يك قصه را اگر يك دفعه شنيد، دوباره شنيدنش در سامعه حسنى ندارد، بلكه مستنكر است، پس معلوم مىشود كه نكات هدايتى دارد و غرض از تكرار، جهت مناسب با اصل مقصود قرآنى است، و مثلًا قصه موسى عليه السلام را كه الى ما شاء اللَّه ذكر كرده است، البته يكى از شاهكارهاى قرآن اين حكايات و قصص قرآن است. منتها با آن جنبه اهتدا كه دارد.
انسان لازم است كه اصول اخلاق را در حد توسط تحصيل كرده باشد و قوه علم را طورى تربيت كند كه نفسش را مشتاق علوم اعلى و ابقى نمايد نه طالب علمى باشد كه در دنيا و آخرت فايده ندارد و اگر جلوگيرى نكرد و علمى را آموخت، خالى از فايده است و چون از ملكات نفسش شد- و لو غير مضر و بىمعنى باشد- در نظرش بسى عالى جلوه مىكند.
مثلًا كسانى كه علم ورزش را آموختهاند، از همه علوم در نظرشان بهتر است و اى بسا علم توحيد را كه عالىترين و باقىترين علوم است مثل آن نبينند و البته علت آن، اين است كه بعد از آنكه آموخت و ملكه شد، علاقه ذاتى و حب قهرى به آن پيدا مىكند، به جهت حبى كه به نفس خود دارد و به جهت اينكه از آثار و توابع نفس اوست، و ممكن است زشتى و قبح آن از نظرش برود، و كسى كه علم رقص را آموخت كه در فلان مجلس چطورى بايد برقصد، ديگر قبحش از نظر او مرتفع مىشود.
و الحاصل: اگر چيزى از ملكات شد، ديگر انسان آن را قبيح نمىداند و اين طور نيست كه هر كسى مرتكب امر قبيحى مىشود، قبح آن در نظرش مجسم باشد؛ چنانكه در نظر ديگران است.