تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٤٦ - رد كلام شيخ و حل مطلب بر مبناى حركت جوهرى
طبيعى نمىتواند قدم بگذارد؛ چون حد موجود طبيعى تا آنجاست و فعلياتى كه مىتواند از ماده ظهور و بروز نمايد تمام مىشود و قوهها تماماً متبدل به فعليت مىشوند و تا آنجا مرز ماده است و در آنجا صورت- يعنى نفس- ماده را انداخته و از غلاف طبيعت بيرون آمده و لفافههاى طبيعت را پاره و به كلى از تنش بيرون مىنمايد و موجود مجرد مىشود؛ يا مجرد برزخى و يا مجرد عقلانى. حكم طبيعت تا قبل از اين افق تجرد، بدون شائبه مجاز، براى نفس جارى است، بلكه در حقيقت احكام طبيعيه را داراست و بعد از اين پوست افكنى و استخلاص از غلاف، به كلى از طبيعت دور شده و مباين جميع موجودات طبيعت مىشود، و چون مجرد شد، عدم بر آن از هيچ جايى راه ندارد، مگر عدم فاعلى كه اين مجرد به آن فاعل متقوّم است و جز اين عدم، عدم ديگرى بر مجرد راه ندارد، براى اينكه ديگر مادهاى ندارد كه از جهت ماده، عدم بر او طارى شود.
بلى، اگر ماده داشت، تا ماده، قابليت حفظ يك صورت را دارد، آن صورت را حفظ مىكند و تا ماده به واسطه آفتى و يا به واسطه تمام شدن استعداد، از قابليت افتاد، آن صورت را از دست مىدهد؛ چنانكه مىبينى تا يك زمينى قابليت و استعداد دارد، نباتى را حفظ و تربيت مىكند و تا از قابليت و استعداد افتاد و قوهاش تمام شد، آن نبات زرد و خشك مىشود، آن ماده كه حامل صورت نباتى است اين چنين است ولى مجرد، ماده ندارد تا به انعدام آن ماده، مجرد منعدم شود.
و علت فاعلى مجرد، يا بلاواسطه موجود فوق التمام و واجب الوجود است يا موجود مجرد ديگرى است كه واسطه است تا به واجب الوجود برسد.
على اىّ حال، چون تمام هويت مجرد، متعلق به تمام هويت مبدأ است و در او جهتى نيست كه به آن جهت، اين مجرد به آن مجرد فاعلى متعلق نباشد بلكه شىء بسيط است و چون بسيط است، به آن بسيط متعلق است و چون هر دو فعليت هستند و جهت قوه در آن دو نيست، پس تمام ذات اين بسيط، عين تعلق به تمام ذات آن بسيط فاعلى است و فاعل، به تمام الهويه مقوم اين است و اين هم به تمام الهويه متقوّم به آن است.