تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٠ - آيه شريفه «وَ كَذلِكَ نُرِى إبْرَاهيِمَ»
موجودات حتى مجردات باشد وجود داشته باشد تا بتواند حتى تجلى مالكيت حقه حق را در مجردات رؤيت كند و اين معنى، فوق تجرد را اثبات مىكند.
و الحاصل: تمام عالم امكان و موجودات از عالم هيولى تا آخرين مجردى كه در مقام رأس ممكنات قرار گرفته، وجهه يلى الربى ايشان را ببيند كه به چه نحوى در اين يك قبضه نظام عالم، تدبير و تصرف مىشود.
مقام اسماء و صفات الهيه را مشاهده كردن و ارائه دادن اين گونه مشاهدات حضوريه به ابراهيم عليه السلام، مستلزم اين است كه او جنبهاى داشته باشد كه بر رؤيت مرتبه اسمى الهيه قادر باشد و اين فوق التجرد است. و تمام مطلب در اين بود كه «ملكوت» را، صفت مالكيت حقه الهيه و تجلى حق به اسم «مالك» بگيريم. البته در اين صورت، مرتبه حضرت ابراهيم عليه السلام از حضرت آدم عليه السلام بالاتر بوده است و لذا تعبير به «وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ» شده است.
طبق اين بيان در حق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اگر تعبيرى باشد و قرآن بخواهد حد سير او را بيان فرمايد، لازم است با يك تعبيرى بيان كند كه فوق مرتبه ارائه را برساند و بايد از مقام خاتم تعبيرى آورد كه آن تعبير و عبارت برساند كه او تحققِ مرتبه اسمائى و صفاتى بوده، تا آدم عليه السلام به اسماء و صفات تعلّم داشته باشد و ابراهيم عليه السلام به مقام رؤيت برسد، خاتم صلى الله عليه و آله و سلم تحقق آخرين درجه ارتقا و پرواز عالم امكان است كه هممرز با مرتبه واجب الوجود و سدّ بين ممكن و واجب است. و تجافى از اين حد عقلًا و در نفس الامر معقول نيست، براى اينكه تجافى از اين حد، انقلاب ممكن به واجب است و انقلاب ممكن به واجب محال است.
و يا اينكه «ملكوت» را آن طور كه در لسان اشراقيون و مشائين و در لسان شرايع آمده است معنى كنيم كه در لسان اشراقيون به «ارباب انواع» تعبير شده است و در لسان مشائين به «عقول قادسه» تعبير شده است. و در لسان شرايع به «ملائكة اللَّه» وارد شده است. آن ملكهايى كه به تدبير عالم مشغولند و مالك اين عالم ملكند- از كرسى تا عرش كه آخرين نقطه عالم ملك است- و ملائكة اللَّه، حَمَله اين عرش هستند، البته