تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٦٣٥
اشعار
أ تزعم أنّك جرم صغير
و فيك انطوى العالم الأكبر .....
٢: ٢٦٠
از جمادى مردم و نامى شدم
وز نما مردم ز حيوان سر زدم .....
١: ١٢٩ و ٣: ٥٦٧
از خجلت آفتاب رويت
بر چهره مَه نقاب بينم
هر روز ز آفتاب حُسنت
روشنتر از آفتاب بينم
رويت همه شب به خواب بينم
هر نيمه شب آفتاب بينم .....
١: ٣٩٥
آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى ........
٣: ٤٧
اى چهره زيباى تو رشك بتان آذرى
هر چند وصفت مىكنم در حُسن از آن بالاترى
آفاق را گرديدهام مهر بتان ورزيدهام
بسيار خوبان ديدهام امّا تو چيز ديگرى هر گز نيايد در نظر صورت ز رويت خوبتر
شمسى ندانم يا قمر حورى ندانم يا پرى .....
١: ٣٩٥
اين كه گويى اين كنم يا آن كنم
اين دليل اختيار است اى صنم .....
٢: ٣٣١
بار ديگر از ملك پرّان شوم
آنچه اندر وهم نايد آن شوم .....
١: ٣٢٦
با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست
يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن .....
٣: ٤٦٥
برگ درختان سبز در نظر هوشيار
هر ورقش دفتريست معرفت كردگار .....
٢: ٨٠
به زيورها بيارايند روى خوبرويان را
ترا باشد چنان رويى كه زيور را بيارايى .....
١: ٣٩٤